از خداپرستی تا شرک  "عرفان"                   "نوایران"

از خداپرستی تا شرک  

 

 

 

خداپرستی و پرستندگان اهریمن

آیا تفاوت ایندو را می توان تشخیص داد آیا کسی امروز می گوید من کافرم اکثریت قاطع مردم   ادعای خداپرستی و دینداری دارند می خواهم نگاهی و منظری دیگر را معرفی کنم  :

اولین سرپیچی میدانیم براساس تمثیلها منجر به جریان کفر و شرک شد(سرپیچی شیطان از فرمان خداوند) . زمانی چند خدائی یا بت پرستی نشانه کفر و شرک بود اما اگر بدانیم شیطان و اهریمن دارای چه خصوصیاتی است آنگاه فقط علائم قدیمی و کهن را به منزله شرک نمی دانیم .لجاجت در مقابل کسب آگاهی  اولین گام جهل است(و جهل خود آغاز شرک) جهلی که خیلی ها در خود آنرا کمال آگاهی می دانند" از منظر بالا به دیگران نگاه می کنند در دستشان چوب و بر زبانشان سرزنش و سرانجام توهین استوار است براحتی فرمان محروم شدن نیست شدن نفی بلد و.. صادر میکنند.

 بسیاری از اینان براستی خود را در سپاه دینداران می دانند غافل از آنکه اولین ویژگی یک موحد وخداپرست نفی منیت خود است زمانی این منیت می تواند نفی شود که از جایگاه قضاوت در مورد دیگران پائین بیائیم.حال بنگرید که سپاهیان اهریمن چقدر عظیم و بسیارند آنهائی که خود را مظهر وصل با خدا می دانند چه بسا از برگزیدگان شیطان هستند فقط با اندکی نگاه و دقت در اعمال و رفتارشان می توان پی به این موضوع برد

۱- از خصوصیات این گروه همانگونه که گفتم منیت آنهاست "اینکه خود را در مسیر درست می دانند و دیگران را در مسیر ناصحیح و ناثواب و آنچنان به خود مطمنندحتی لحظه ای  نیز شک نمی کنند که چه مظالمی در حق دیگران مرتکب می شوند "سعی در درس دادن پند دادن سرزنش کردن و خود را برمسند حق دانستن میدانند و چه بسا به آیات کتب آسمانی نیز متوسل میگردند

۲- از دیگر ویژگی اینان تمسک به تفکیک و تفریق و بعبارتی به جای وحدت وجود ایجاد کثرت در بین آدمیان است آنان درعین آنکه دم از دین و خدا می زنند به جای ایجاد هماندیشی  و جذب قلوب مردم آنان را ازدین و خدا دور می کننددر واقع مسیر نفاق را در دل مردم می افکنند

۳- اینان دسترسی به خدا را بسیار سخت و ناممکن جلوه میدهند در حالیکه خداوند یکتا در تمامی کتب الهی بیان کرده که من از رگ گردن به شما نزدیکترم و این نزدیکی نیازی بواسطه و شخص سومی ندارد ولی در جهت دوری مردم از خداوند دراین میان تا می توانند واسطه می تراشند

۴-ستارالعیوب بودن" اینان معنی این حرف را نمی فهمند". یعنی  آنجا که خداوند حریم شخصی بنده را نگه میدارد و حرمت برآن قائل می شود اینان سعی در پرده درانیدن دارند..خداوند با دمیدن روح خود در انسان آنرا حریمی مقدس قرار داده است آنان که به کنکاش در درون انسانها می پردازندنقض ستارالعیوب بودن میکنندو این یکی از مشخصه ها ی مهم شیطان و کارگزاران اومی باشد.

۵- شکستن حرمت اختیار : تفاوت انسان با تمامی موجودات عالم بحث اختیار و عشق است" به جز گروهی خاص از خلقت عالم بالا که همزمان با ما می زیند و در فازی دیگر قابل رویت نیستند (لزومی به اشاره به آنان نیست)هیچ موجودی صاحب اختیار نیست.حال آنجا که خداونداز روی عشق  اختیار را در نهاد ما آفریده و از روح خود بر مادمیده اینان به نقض این اختیار مبادرت می ورزند(یعنی عملکرد شیطان) پس هر جا که اختیار از شماسلب شد نگاه شما به سوی صحابه اهریمن باشد چون قطعا جای پای آنان را خواهید یافت.

 

 

یوتاب(تاریخ)                                     "نوایران"

 

 یوتاب

 

 یوتاب به معنی درخشنده و نورانی

 

 

 

 

به تاریخ ایران چو تو بنگری                    ‫سراسر بیابی زن دلیران بسی
‫ز یوتاب و گشنسب آن بانوان                 ‫سرافراز بر دختران مهان
‫که یوتاب، آن سردار بزرگ                    ‫بپا کرد بر سکندر سدی سترگ
سپاه سکندر پس اندر دمان                 ‫یکی پر غم و دیگری بدگمان
‫گر یکی خائن پارسی نمیبود رهنمای   ‫به یونان بربگشت سکندر بپای
‫دگر آرتمیس، آن جهان پهلوان              پری چهره و زورمند و جوان
‫نخستین سالار دریا نورد                    ‫ که میکرد چون بیابان بروز نبرد
‫که با زورق و کشتی و آن سپاه            ‫به یونان زمین تاخت آن زرین کلاه
‫که بانو پرین دختر کیقباد                     ‫به دانش سرافراز آن فرخ نژاد
‫و گردآفرید آن دلیر جوان                      ‫خردمند و بیدار و روشن روان
‫سر نیزه را سوی سهراب کرد             ‫عنان و سنان را پر از تاب کرد
‫که از خاک ایران زمین پروریدند و بس    ‫نوشتند با خونشان هر چه هست

 

«یوتاب»: سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است. وی در نبرد با اسکندر مقدونی هم‌راه آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است او در کوه‌های بختیاری راه را بر اسکندر بست‌. ولی یک ایرانی راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد. از او به عنوان شاه آتروپاتان (‌آذربایجان) در سال‌های 20 قبل از میلاد تا 30 پس از میلاد نیز یاد شده است. با این‌همه هم آریوبرزن و هم یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند .

یوتاب

آنان که از چهره زن ایرانی فقط چادر و روسری را می فهمند و از او به عنوان جنس دیگر یاد می کنند هیچ از تاریخ این سرزمین نمی دانند پس همان بهتر که ادعای ایرانی بودن نکنند و رفته به  همان عربها بچسبند زن در تاریخ ایران باستان آنقدر توانمند و دارای شخصیت مستقل بود که در سنگ نبشته های تخت جمشید از حقوق زمان زایمان و کارگران زن از دستمزدی برابر با مردان برخوردار بودند (کاری که امروز کارفرماهای قرن بیست و یکمی ما انجام نمی دهند) در اریکه قدرت بسیاری از آنان از قدرتی بمراتب بیش از شاهان برخوردار بودند و آنجا که لازم می شد چون شیران به جنگ دشمنان این مرزو بوم می رفتند امروز نیز ما افتخار میکنیم که هنوز فرزندان و سلاله این شیرزنان در مرز و بو م آریائی ما با نعره شان ترس بر اندام دشمنان خاک مقدس ما می اندازند

 درود بر شیر زنان ایران زمین

پروازی دیگر"عرفان"                            "نوایران"

پروازی دیگر

خواهر بزرگوارم آناهید در وبلاگش اشاره به پرواز آخر هم میهنانی کرد که از میان مان پر کشیدند و یک

گام دیگر در حلقه عالم هستی پیش تاختند.

فاجعه درهر قالبی که باشد فاجعه است و عوامل منجر به فاجعه نیز هر آنچه باشد نمی تواند توجیه پذیر

کوتاهی های ما باشد فقط می تواند بر حماقت و نادانی ما آنهم برای بعضی شنونده های خاص

پوششی هر چند موقت حاصل نماید.

مرگ این عزیزان در نتیجه غفلت کوتاهی سو مدیریت و... رخ داده و هر توجیهی نیز فقط یک توجیه است

برای همان شنونده های خاص نه برای وجدان عمومی.

اما غرض از این نوشته تحلیل مرگ این عزیزان نیست بلکه بهانه ای است تا هر یک از ما به سفر بعدی مان کمی بیاندیشیم چه آنان که براحتی دست به توجیه هر چیزی می زنند و از شبکه منفی عالم هستی انرژی می گیرند و چه  آنانی که در اندیشه شان نابودی حتی یک انسان و یا کوچکترین گزند به انسان را لطمه زدن به بزرگترین خلقت خداوند و یک کفر و شرک دیگر می دانند.

 

ما سفر دیگری در پیش داریم این مبحثی است که در عرفان اصیل ایرانی "و همه مذاهب" نیز به نیکی یاد شده مرگ در وادی عرفان گذشته از عوامل پیدایش و یا رخداد آن گذشته از مسبین آن یک مرحله دیگر از سفر ما در مسیر یک چرخه بسیار بزرگ است که در تصور هیچ یک از ما نمی گنجد تغییر و کاهش ابعاد در هر یک گام از این سفر بیانگر آنست که زنجیرهای بیشتر از دست و پای ما آزاد می شود .

بسیاری از آنان که این پرواز را انجام داده اند و می بایست به مرحله زندگی بعد حرکت کنند بدلایلی اسیر وپای در زنجیر بر روی  زمین خدا باقی می مانند بعضی دار مکافات می دانند و بعضی با نام برزخی از آنان یاد می کنند .

غرض از تمامی اینها فقط یک جمله است و آن اینست که مبادا هر یک از ما که براحتی وجود خدا را قبول می کنیم ولی بعد به هیچ یک از گفتارش عمل نمی کنیم گمان کنیم که این مسیر بسیار از ما دور است براحتی ظلم کنیم دروغ گوئیم به اغفای قدرت تن دردهیم و... بسیاری چیزهای بزرگ و کوچک دیگر .

ختم سخن آنکه از بزرگی پرسیدند این زندگی چگونه است؟

گفت: اگر شما در طی زندگیتان از لحظه ی که سواد آموزی می کنی (چون کل پیدایش عالم هستی یک طرح بزرگ از سوی طراح برای همین سواد آموزی نه ظاهری بلکه باطنی است)تا لحظه ی که از دانشگاه فارغ التحصیل  می شوی مثلا در دوران ابتدائی چند دقیقه ای از معلمت اجازه می گیری و برای لحظه ای از کلاس بیرون می روی امروز پس از گذشت سالها آیا یادت می آید که چنین اتفاقی برایت رخ داده است ؟  این زندگی در مقام قیاس با کل مسیری که باید طی کنیم همان چند دقیقه است و بس.

حالا برای همین چند دقیقه که بعدا شاید حتی خاطرمان نیاید و به گفته بزرگان مان یک خواب وهم آلود در یک شب تار است تا می توانیم دروغ بگوئیم دیگران را آزار دهیم بکشیم و....

خدا آخر و عاقبت همه ما را بخیر کندوجز به رحمانیت او به هیچ چیز پناه نبریم

رزا لوکزامبورگ(تاریخ)                              "نوایران"

رزا لوکزامبورگ

روزا لوکزامبورگ (به لهستانی: Róża Luksemburg) ‏ (1870–1919) انقلابی و لیدر سوسیالیست  کمونیست آلمانی و لهستانی‌تبار بود. او از مهم‌ترین چهره‌های سوسیالیستی در آغاز قرن بیستم بود. او از اصلی‌ترین بنیان‌گذاران حزب سوسیالیست دمکرات پادشاهی لهستان  و اتحادیه اسپارتاکیست(بعدها:حزب کمونیست آلمان) بود.

به سال 1919 در پی یک شورش ناموفق، توسط دولت آلمان دست‌گیر و به هم‌راه دیگر رهبران حزب کمونیست آلمان منجمله کارل لیبنکشت، تیرباران شد. لوکزامبورگ و لیبکنشت از چهره‌های محبوب نزد اکثر سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها هستند.

 

 

ادامه نوشته

اپیزود سه گانه آتش پرومته و انالحق منصور حلاج و داوری احمدکسروی "نوایران"

 

 اپیزود سه گانه

 آتش پرومته و انالحق منصور حلاج و داوری احمدکسروی

 

 آتش پرومته

وخدایان فرمودند که هیچ کس از اهل زمین( آدمیان)  نباید بر بزرگترین اسرار خدایان المپ دست یابند.

این بزرگترین اسرار نبود جز آتش

خدای خدایان زئوس می دانست که اگر آدمیان بر رمز آتش دست یابند فتنه و عصیان کنند و دیگر خدایان خدائی نتوانند کرد پس با پرومته چنین بست که مبادا آدمیان از این اسرار آگاه گردند

پرومته نقض عهد کرد و آتش را به آدمیان بیاموخت پس خشم و غضب خدایان شامل حال او گشت و بر او مجازاتی مخوف و گران نازل گردانیدند

زئوس فرمان داد تاپرومته با زنجیرهای فولادی در کوه قفقاز زندانی ساختند و عقابی را مجبور ساخت تا جگر او را پاره کند و ببلعد . جگر او دوباره رشد میکرد و به حال اولیه باز میگشت و عقاب نیز به کار همیشگی خود ادامه میداد .تا سرانجام هراکلس عقاب را کشت و او را نجات داد

انا الحق منصور حلاج

 

پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند... درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز، فردا و پس فردا بینی! آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند، یعنی عشق این است. پس در راه که می‌رفت می‌خرامید، دست اندازان و عیار وار می‌رفت با سیزده بند گران. گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا به قربانگاه می‌روم. چون به زیر دارش بردند بوسه‌ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مَردان سرِ دار است. پس جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی؛ از آن که شما را به من حُسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید، به صلابت شریعت می‌جنبند و توحید در شرع اصل بُود و حُسن ظن فرع. هر کس سنگی می‌انداخت؛ شبلی را گلی انداخت،حسین منصور آهی کرد. گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آن که آنها نمی‌دانند، معذورند؛ از او سختیم می‌آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت.

پس دستش را جدا کردند خنده‌ای بزد، گفتند: خنده چیست؟گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد، قطع کند. پس پایش ببریدند تبسمی کرد، گفت: بدین پای سفر خاکی می‌کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید. پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد، گفتند: چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه (سرخاب) مردان، خون ایشان است. گفتند: اگر روی به خون سرخ کرد، ساعد چرا آلودی؟ گفت: وضو سازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوءِ آن درست نیابد الا به خون. پس چشمایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می‌انداختند، پس گوش و بینی بریدند و... پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد

داوری احمد کسروی

.....و. نواب صفوی طوماری تنظیم کرد و خواستار محاکمه کسروی به جرم توهین به مقدسات اسلامی شد. وتصمیم به ترور او گرفتند. در 20اسفند 1324 سید علی محمد امامی  و سید حسین امامی به همراه نه نفر دیگر از فداییان اسلام کسروی را در کاخ دادگستری ترور کرده و او را به همراه منشی‌اش حدادپور به طرز فجیعی به قتل رساندند. ابتدا قصد داشتند وی را در گورستان ظهیرالدوله دفن کنند ولی با توجه به اینکه این گورستان متعلق به صوفیه‌است، یاران کسروی مخالفت میکنند، سپس تصمیم می‌گیرند جنازه وی را در گورستان امام زاده قاسم شمیران دفن نمایند. متولی گورستان مخالفتی نمی‌کند ولی توصیه می‌کند که دفن در خارج از محوطه عمومی گورستان صورت گیرد. سرانجام جنازه خون آلود کسروی و حدادپور در نزدیکی امامزاده و کنار چشمه آبک بدون غسل و کفن دفن شد. در آن روز شخصی در مورد غسل و کفن سوال می‌کند و یکی از حاضران پاسخ داد که شهید به این چیزها نیاز ندارد.

این جستار را از آن جهت نوشتم که خواهر بزرگوارمان آناهید در وبلاگش شعری زیبا در وصف حلاج وار

بر دار شدن سروده بود. حیفم آمد سه واقعه ای که در اسطوره در تصوف و در تاریخ معاصر چون سلسله  رشته های یک حقیقت ناب به یکدیگر متصلند (جرعه  آگاهی و جرم نوشیدن آن که بردار شدن است )

را در این مختصر تقدیم نکنم . امیدوارم این خواهر بزرگواربر جسارت ما قلم عفو بکشند.

آن یک مرد(داستان عرفانی)              "نوایران"

آن یک مرد

 

 

در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مردکمک نمیکنید؟!؟"جمعیت گفتند:" طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم؟!"شیوانا هیچ نگفت و بلافاصله لباسش را کند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افکند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده کنار درمانگاه نشسته بود که مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند. شیوانا یکماه در زندان بود تا اینکه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یک زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینکه لحظه ای درنگ کند دوباره لباس خود را کند و دور مرد زخمی انداخت و او را کول کرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هرکدام زخم زبانی نثار او کردند. یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید:" چرا با وجودی که هنوز دیروز از زندان زخمی قبل خلاص شده اید دوباره جان خود را به خطر می اندازید؟!"شیوان تبسمی کرد و پاسخ داد:" خیلی ساده است! چون احساس می کنم اینکار درست است! و یک نفر باید چنین کاری را انجام دهد. چرا من آن یک نفر نباشم؟!"

منبع ویستا
--

مصاحبه با استیفن هاوکینگ بزرگترین فیزیکدان کیهانی معاصر(علمی)

 

مصاحبه با استیفن هاوکینگ بزرگترین فیزیکدان کیهانی معاصر

 

فیزیکدان سرشناس اخیراً کتاب جدیدی به نام "طرح بزرگ" (1) منتشرکرده است.دراین جا استفن هاوکینگ (2) به سوال های خوانندگان مجله ی تایم پاسخ میدهد:  س – اگر خدا وجود ندارد پس چرا باور به وجود او تقریباً جهانگیر است؟  ج – من ادعا نمی کنم که خدا وجود ندارد. خدا نامی است که مردم برای دلیل وجود ما دراینجا گذاشته اند. اما من فکر می کنم این دلیل بیشترقوانین فیزیک است نه این که یک نفر وجود داشته باشد که بتوان با او ارتباطی شخصی برقرارکرد.  س – آیا کیهان پایانی هم دارد؟ در این صورت آنسوتراز آن پایان چیست؟ ج – مشاهدات نشانگراین است که کیهان با سرعت روزافزونی در حال گسترش است. این گسترش تا ابد ادامه خواهد داشت و کیهان خالی تر و تاریک تر خواهد شد. گرچه کیهان پایانی ندارد اما در بیگ بنگ آغازی داشته است.  ممکن است کسی بپرسد قبل از آن چه بوده؟ پاسخ این است که هیچ. همانگونه که جنوبی تر از قطب جنوب جایی وجود ندارد، قبل از مِه بانگ نیز جایی وجود نداشته. س – فکر می کنید تمدن بشر آنقدر باقی خواهد ماند تا جهش به عمق فضا امکان پذیر شود؟  ج – فکر می کنم شانس خوبی داریم بقایمان آنقدر ادامه داشته باشد که منظومه شمسی را به زیر یوغ خود بکشیم. اما در منظومه شمسی هیچ جایی مناسب تر از زمین (برای زیست انسان) وجود ندارد، بنابر این روشن نیست که اگر زمین را تخریب کنیم بتوانیم بقایی داشته باشیم. برای بقای خود در دراز  مدت باید به ستارگان دست یابیم که زمانی دراز تر خواهد خواست. بگذارید امیدوار باشیم که تا زمانی چنین دراز بقا یمان ادامه خواهد داشت. س – اگر می توانستی با آلبرت اینشتین حرف بزنی به او چه می گفتی؟ ج – از او می پرسیدم چرا به (وجود) سیاه چاله ها باورنداشت؟ معادله  میدانی تئوری نسبیت او حاکی از این است که یک ستاره بزرگ یا ابری از گاز برخود فرومی ریزد و یک سیاه چاله تشکیل می دهد. اینشتین از این امر آگاه بود اما به نوعی خودرا متقاعد می کرد که همیشه چیزی مثل یک انفجارتوده را  از هم می پاشد ومانع ایجاد سیاهچاله می شود. اما اگر انفجاری اتفاق  نیفتاد چه؟ س – چه کشف یا پیشرفت علمی را دوست دارید در زمان حیات خود شاهد باشید ؟ ج – دلم می خواهد گداخت هسته ای یک منبع عملی تولید انرژی شود. در این صورت ازیک منبع بی پایان انرژی بدون آلودگی محیط زیست و بدون گرمایش  جهانی برخوردار خواهیم بود. س – به باور شما بعد ازمرگ چه برسر آگاهی ما می آید ؟ ج – من فکر می کنم مغز اساساً یک کامپیوتر است و آگاهی مثل یک نرم افزار کامپیوتریست. (بنابراین) وقتی کامپیوتر خاموش شود نرم افزار کار نخواهد  کرد. تئوری وار می توان گفت که این نرم افزار در یک شبکه بیرنگ (نوترال) بازآفرین خواهد شد. اما این بسیار مشکل خواهد بود زیرا نیاز به تمام خاطرات یک فرد خواهد داشت. س – با توجه به شهرت شما به عنوان یک فیزیکدان درخشان، چه علائق معمولی  ای دارید که ممکن است باعث تعجب مردم شود؟ ج – من از همه جور موسیقی، از پاپ گرفته تا کلاسیک و اپرا لذت می برم. همچنین به مسابقات (اتومبیلرانی) فرمول یک (فورمیولا وان) همراه با پسرم "تیم" علاقمندم. س – آیا ناتوانی جسمی شما مانعی درمقابل پژوهش هایتان بوده یا به آن کمک کرده است؟  ج – اگرچه در ابتلا به بیماری موتور نورون بسیار شوربخت بوده ام اما تقریباً در همه ی جنبه های دیگر بسیار خوش بخت بوده ام. خوش شانسی من این است که زمینه کاری من در فیزیک تئوریک است که ناتوانی جسمی اثر آنچنانی در آن ندارد و بخت دیگر من آن است که کتاب هایم در جهان این چنین پر  طرفدار است. س – آیا از این که مردم انتظار دارند شما چواب تمام رمزهای (هستی) را بدانید احساس مسئولیتی بزرگ نمی کنید؟ ج – مطمئناً من جواب تمام مشکلات زندگی را نمیدانم. گرچه فیزیک و ریاضیات ممکن است به ما بگویند کیهان چگونه آغاز شد اما در پیش بینی رفتار انسانی  کمک زیادی از دست آنان ساخته نیست زیرا در این جا تعداد معادلات چند مجهولی برای حل کردن بیشمار است. من در پیش بینی این که چه چیزی باعث می شود مردم، بویژه زنان، واکنش عصبی نشان دهند، نسبت به دیگران هیچ برتری ای ندارم.  س – آیا فکر می کنید زمانی خواهد رسید که مردم هر آنچه را که در حیطه فیزیک است بفهمند؟ ج – امیدوارم چنین زمانی نرسد زیرا من بیکار خواهم شد.

 

استیون ویلیام هاوکینگ (به انگلیسی: Stephen William Hawking) (زاده8ژانویه 1942) یک فیزیکدان نظری و کیهانشناس بریتانیایی است که کارهای علمی اش سابقه ای بیش از چهل سال دارد. کتاب‌ها و همایش هایش او را به یک چهره ی محبوب تبدیل کرده است. در حال حاضر، او عضو جامعه ی سلطنتی هنر، یک عضو ثابت جامعه ی اسقفان دانشمند، و در سال ۲۰۰۹ میلادی دریافت کننده ی مدال آزادی از طرف ریاست جمهوری امریکااست.

هاوکینگ برای سی سال پرفسور لوکازیون ریاضیات در دانشگاه کمبریج بود، از سال ۱۹۷۹ میلادی تا یکم اکتبر ۲۰۰۹. او به خاطر کاری‌های که در زمینه ی کیهان‌شناسی و جاذبه کوانتوم انجام داده است، به ویژه در زمینه ی سیاه چاله شناخته شده است. او همچنین موفقیتی در کار کردن بر روی موضوعات مشهور به ویژه با بیان کردن نظریه های خودش  کسب کرد، علاوه بر همه ی این‌ها کتاب او تاریخ کوتاه زمان که با رکوردی ۲۳۷ هفته ای به عنوان پرفروش‌ترین کتاب در بریتانیا باقی ماند باعث شهرتش شد.

هاوکینگ مبتلا به یک دیستروفی عصبی شدید است، وضعیتی که پس از سال‌ها گسترش در بدنش او را به صورت یک فلج کامل درآورده است.

 زمینه‌های پژوهشی

زمینهٔ پژوهشی اصلی وی کیهان شناسی  و گرانش کوانتومی است. از مهم‌ترین دستاوردهای وی مقاله‌ای است که به رابطهٔ سیاهچاله ها و قانون‌های ترمودینامیک می‌پردازد. او نشان می‌دهد که سیاه‌چاله‌ها بعد از مدتی به وسیلهٔ زوج‌های ذرات مجازی که در افق رویداد (event horizon) آن تشکیل می‌شود، نابود می‌شوند که همین زوج ذرات پیشبینی یکند که سیاهچاله باید امواجی از خود تابش کنند، که امروزه این امواج به نام تابش هاوکینگ ( و گاهی تابش بِکستِین-هاوکینگ ) خوانده می شوند.

مقاله ی مشترک استیون هاوکینگ و پنروزکه در سال 1970 منتشر شد و ثابت میکرد که اگر نسبیت عام درست باشد و جهان دارای آن مقدار ماده که مشاهده میکنیم باشد، باید تکینگی انفجار بزرگ در گذشته رخ داده باشد

او با کیپ ثورن درباره اینکه ماکیان ایکس یک سیاهچاله نیست یک شرط‌بندی علمی داشته‌است

علمی

وی میگوید: تفاوت میان گذشته و آینده از کجا ناشی میشود؟ قوانین علم میان گذشته و آینده تمایزی قایل نمیشود، بااین حال در زندگی عادی تفاوتی عظیم میان گذشته و آینده وجود دارد. ممکن است ببینید یک فنجان از روی میز به زمین بیفتد و تکه تکه شود اما هرگز شاهد آن نخواهید بود که فنجان تکه‌های خود را جمع کند و به بالا بپرد و بر روی میز برگردد. افزایش بی‌نظمی یا به اصطلاح آن آنتروپی چیزی است که گذشته را از آینده متمایز می‌کند و به زمان جهت میدهد. هاوکینگ زمانی عقیده داشت که گسترش جهان هستی متوقف و جهان دوباره جمع میشود. او بعدها گفت که اشتباه میکرده است.

ناتوانی جسمی

 


استیون هاوکینگ درژانویه 1963 و در آغاز بیست و یک سالگی، به دنبال احساس ناراحتی در عضله های دست و پا به بیمارستان مراجعه کرد. آزمایش‌هایی که روی او انجام گرفت علائم بیماری بسیار نادر و درمان ناپذیری را نشان داد. این بیماری که به نام اسکلروز جانبی آمپوتروفیک یا ALS شناخته می‌شود بخشی از نخاع و مغزو سیستم عصبی را مورد حمله قرار می‌دهد و به تدریج اعصاب حرکتی بدن را از بین می‌برد و با تضعیف ماهیچه ها فلج عمومی ایجاد می‌کند بطوریکه بمرور توانایی هرگونه حرکتی از شخص سلب می‌شود. معمولاً مبتلایان به این بیماری بی درمان مدت زیادی زنده نمی‌مانند و این مدت برای استیون بین دو تا سه سال پیش بینی شده بود. پس از این اتفاق، استیون هاوکینگ دچار ناراحتی و افسردگی شد و همهٔ آرزوهای خود، مانند تحصیل در دورهٔ دکترا را از دست رفته می‌دید.

به اتاقی که در دانشگاه داشت پناه برد و در تنهایی ساعتها متفکر و بی حرکت ماند. خودش بعدها تعریف کرده‌است که آن شب دچار کابوسی شد و در خواب دید که محکوم به اعدام شده‌است و او را برای اجرای حکم می‌برند و در آن موقعیت حس کرد که هر لحظه زندگی چقدر برایش ارزشمند است. بعد از بیداری به یاد آورد که در بیمارستان با یک جوان مبتلا به بیماری سرطان خون هم اتاق بوده و او از فرط دردچه فریادهایی می‌کشید. پس خود را قانع کرد که اگر به بیماری درمان ناپذیری مبتلااست لااقل درد نمی‌کشد. بعلاوه طبع لجوج و نقادش که هیچ چیز را به آسانی نمی‌پذیرفت هشدار داد که از کجا معلوم که پیش بینی پزشکان درست از کار در بیاید و چه بسا که از نوع اشتباهات کتاب‌های درسی باشد.

 

اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بیشتری برای مبارزه با ناامیدی و بدبینی داد آشنایی اش در همان ایام با دختری به نام (جین وایلد) بود که بعدها همسرش شد.

جین دانشجوی دانشگاه لندن بود اما تحت تأثیر هوش فوق العاده و شخصیت استثنایی استیون چنان مجذوب او شده بود که هر هفته به سراغش می‌آمد و ساعتی را به گفتگوی با او می‌گذرانید.آنها پس از چندی رسما نامزد شدند و استیون تحصیلات دانشگاهی اش را از سر گرفت زیرا برای ازدواج با جین می‌بایست هرچه زودتر دکترای خود را بگیرد و کار مناسبی پیدا کند.

و او طی دو سال با اشتیاق و پشتکار این برنامه را عملی کرد در حالیکه رشد بیماری لعنتی را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به کمک یک عصا و سپس دو عصا راه می‌رفت. ازدواجش با جین در سال ۱۹۶۵ صورت گرفت و او چنان غرق امید و شادی بود که به پیش بینی دو سال پیش پزشکان در مورد مرگ قریب الوقوعش نمی‌اندیشید. جین تا سال ۱۹۹۱ ازاستیون نگهداری کرد. در آن سال به دلیل مشکلات ناشی از شهرت استیون و بد تر شدن بیماری او، این دو از یکدیگر جدا شدند. سپس استیون که از این ازدواج سه فرزند داشت، با یکی از پرستارانش، الن میسون، ازدواج کرد. همسر اول الن، دیوید میسون، سازنده نخستین دستگاه گویا برای استیون بود.

پروفسور استیون هاوکینگ اکنون ۶۵ سال داردو ظاهراً بیش از یک ربع قرن به طرز معجزه آسایی زندگی کرده‌است. البته اگر بتوان وضع کاملا استثنایی او را در حال حاضر زندگی نامید.!

 

پیش بینی پزشکان در مورد بیماری فلج پیش رونده او نادرست نبود و این بیماری اکنون به همه بدنش چنگ انداخته‌است. از اواخر دهه ۶۰ برای نقل مکان از صندلی چرخدار استفاده می‌کند و قدرت تحرک از همه اجزای بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده‌است. با این دو انگشت او می‌تواند دکمه‌های رایانه بسیار پیشرفته‌ای را فشار دهد که اختصاصأ برای او ساخته‌اند و بجایش حرف می‌زند و رابطه اش را با دنیای خارج برقرار می‌کند زیرااستیون از سال ۱۹۸۵ قدرت گویایی خود را هم ازدست داده‌است.

در آن سال او پس از بازگشت از سفری به گرد جهان برای مدتی در ژنوبسر می‌برد که مرکز پژوهشهای هسته‌ای اروپاست و دانشمندان این مرکز جلسات مشاوره‌ای با او داشتند. یک شب که استیون هاوکینگ تا دیر وقت مشغول کار بود ناگهان راه نفس کشیدنش گرفت و صورتش کبود شد بیدرنگ او را به بیمارستان رساندند و تحت معالجات اضطراری قرار دادند. معمولاً مبتلایان به بیماری ALS در مقابل سینه پهلو حساسیت شدیدی دارند و در صورت ابتلای به آن می‌میرند که این خطر برای استیون هاوکینگ هم پیش آمده بود و گرفتن راه تنفس او ناشی از سینه پهلو بود. پس از چند روز بستری بودن در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان سرانجام با اجازه همسرش تصمیم گرفته شد که با عمل جراحی مخصوص مجرای تنفس او را باز کنند اما در نتیجه این عمل صدای خود را برای همیشه از دست می‌داد.

عمل جراحی با موفقیت صورت گرفت و بار دیگر استیون از خطر مرگ جست. هر چند قدرت گویایی خود را از دست داد، با جایگزینی رایانه مخصوص سخنگو ارتباط او با اطرافیانش حتی بهتر از سابق شد زیرا قبلا بعلت ضعف عضلات صوتی با دشواری و نارسایی زیاد صحبت می‌کرد. برنامه ریزی این دستگاه شامل سه هزار کلمه‌است و هر بار که استیون بخواهد سخنی بگوید می‌بایست با انتخاب کلمات و فشردن دکمه‌های رایانه به کمک دو انگشتش که هنوز کار می‌کنند جمله مورد نظرش را بسازد و صدای مصنوعی به جای او حرف می‌زند. البته اینگونه سخنگویی ماشینی طولانی تر است اما خود استیون که هرگز خوشبینی اش را از دست نمی‌دهد عقیده دارد که به او وقت بیشتری می‌دهد برای اندیشیدن آنچه می‌خواهد بگوید و سبب می‌شود که هرگز نسنجیده حرف نزند.

آثار

در ژوئن 2006، وی که برای یک سخنرانی به هنگ کنگ سفر کرده بود، اعلام کرد که تصمیم دارد به همراه دختر خردسالش، لوسی، کتابی علمی برای کودکان بنویسد. لوسی هاوکینگ گفت : «[این کتاب] داستانی است برای کودکان که در آن شگفتی‌های گیتی شرح داده می‌شود.»

این کتاب هم مدتی پیش با نام دریچه ای به سوی کیهان در ایران ترجمه و چاپ شد.

همچنین جلد دوم این کتاب با نام گنجینه های کیهانی توسط مترجمین گروه قبلی به فارسی ترجمه شد.

پاره ای از آثار به زبان اصلی : چون

 

چاپ شده استThe Large Scale Structure of Spacetime with George Ellis

·         The Large, the Small, and the Human Mind, (with Abner Shimony, Nancy Cartwright, and Roger Penrose), Cambridge University Press, 1997,

·         The Grand Design |عظیم طرح

·         A Brief History of Time |زمان تاریخچه

·         A Briefer History of Time

·         Black Holes and Baby Universes and Other Essays

·         The Universe in a Nutshell |در پوست گردو جهان

·         On The Shoulders of Giants. The Great Works of Physics and Astronomy

·         George's secret key ro the universe | دریچه ای به سوی جهان

·         George's cosmic treasure hunt | گنجینه کیهانی

«من باور دارم»ها(روانشناسی)                "نوایران"

«من باور دارم»ها


باورها به رفتارهای ما جهت می‌دهند. انگیزه ما برای شروع کاری می‌شوند و می‌توانند ما را از انجام فعالیتی بازدارند. اعتقاد و ترویج باورهای مثبت، مثبت‌اندیشی را در زندگی نهادینه می‌کند. نهاده‌ها فردا شکوفا می‌شوند و به همین دلایل است که باید باورهای ساده خود را برای پیچیدگی‌های فردای زندگی جهت بدهیم تا کودکان‌مان به فردای بهتری نظر داشته باشند؛ جهتی روشن و مثبت نگر.
● من باور دارم
▪ که دعوا و جر و بحث دو نفر با هم به معنی اینکه آنها همدیگر را دوست ندارند، نیست و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنی اینکه آنها همدیگر را دوست دارند نیست.
▪ که هر چقدر دوست‌مان خوب و صمیمی باشد هر از گاهی موجب ناراحتی ما خواهد شد و باید به این خاطر او را ببخشیم.
▪ که دوستی واقعی به رشد خود ادامه خواهد داد حتی در دورترین فاصله‌ها.
▪ که ما می‌توانیم در یک لحظه کاری کنیم که برای تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
▪ که زمان زیادی طول می‌کشد تا من همان آدم بشوم که می‌خواهم.
▪ که همیشه باید کسانی را که صمیمانه دوستشان دارم با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین باری باشد که آنها را می‌بینم.
▪ که ما مسوول کارهایی هستیم که انجام می‌دهیم، صرف‌نظر از این که چه احساسی داشته باشیم.
▪ که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم، او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
▪ که قهرمان کسی است که کاری را که باید انجام گیرد در زمانی که باید انجام گیرد، انجام می‌دهد، صرف‌نظر از پیامدهای آن.
▪ که گاهی کسانی که انتظار داریم در مواقع پریشانی و درماندگی به ما ضربه بزنند، به کمک ما می‌آیند و ما را نجات می‌دهند.
▪ که گاهی هنگامی که عصبانی هستم حق دارم که عصبانی باشم اما این به من این حق را نمی‌دهد که ظالم و بی‌رحم باشم.
▪ که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتی که داشته‌ایم و آنچه از آنها آموخته‌ایم بستگی دارد تا به اینکه چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.
▪ که همیشه کافی نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهی باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.
▪ که صرف‌نظر از اینکه چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به دلیل غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.
▪ که زمینه‌ها و شرایط خانوادگی و اجتماعی برآنچه هستم تاثیرگذار بوده‌اند اما من خودم مسوول آنچه که خواهم شد هستم.
▪ که نباید خیلی برای کشف یک راز کند و کاو کنم زیرا ممکن است برای همیشه زندگی مرا تغییر دهد.
▪ که دو نفر ممکن است دقیقا به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملا متفاوت را ببینند.
▪ که زندگی ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت به وسیله کسانی که حتی آنها را نمی‌شناسیم تغییر یابد.
▪ که گواهی‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایی که روی دیوار نصب شده‌اند برای ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
▪ که کسانی که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلی زود از دستم گرفته خواهند شد.
▪ که شادترین مردم لزوما کسی که بهترین چیزها را دارد نیست بلکه کسی است که از چیزهایی که دارد بهترین استفاده را می‌کند.

 

 

 

 

ایرانم ایرانم ایرانم(تاریخ)                         "نوایران"

 

ایرانم ایرانم ایرانم

 

 


آنگاه که شمشیر پلید و اهریمنی خائنین پشت فرمانروای بزرگ تاریخ ایران را شکافت و شیرمرد کشورمان نادرشاه افشار را به زانو انداخت ، نادر با دست خون آلود خویش مشتی خاک به دست گرفت و گفت خاک ایران نادرها دارد ... فیلسوف خردمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : کجا دلبری زیباتر از "ایران" سراغ دارید ؟ معشوقی که هزاران هزار پیکر عاشق در زیر پایش ، تن به خاک کشیده اند .
آنگاه که نانجیبان خواستند سر نادرشاه افشار منجی ایران در هنگامه تاراج کشور را از تن جدا کنند او با صدای نحیف می گفت ایرانم ایرانم یارانم...

از بزرگ بانوی ایران زمین یاسمن آتشی

اگر
اگر گمانمان اینست که همیشه دشمنان خارجی برجان و مال ما تاخته اند و گزندی که دیده ایم فقط از سوی آنان است پس باید یکبار دیگر تاریخ را مرور کنیم

مرگ امیرکبیرـ کودتای ۲۸مرداد۳۲ و سقوط دولت ملی مصدق ـ شکست سپاه آریوبرن در اثر خیانت ـ مرگ یزگرد سوم به دست یک آسیابان و خیانت والی محلی او ـ خیانت سرداران داریوش سوم به او  در جنگ با اسکندر مقدونی ـحمله به غافله بازرگانی مغولان و حمله چنگیز خان 

اینان اندکی بسیار ناچیز از آن وقایع تاریخی است که هریک مسیر و سرنوشت کشور ما را تغییر داد بی شک هنوز نیز متاسفانه در خطر چنین خائنینی هستیم و خواهیم بود. 

 

 

تفاوت تشابه انسانهاست(اخلاق)        "نوایران"

 

تفاوت تشابه انسانهاست

هر انسانی از اتفاقات و خاطرات گوناگون زندگی خویش برداشت‌های مخصوص و ویژه خود را دارد و همین برداشت شخصی افراد است که افکار و به دنبال آن احساسات متفاوتی را بوجود می‌آورد.آدم‌ها حق دارند، همه آدم‌ها حق دارند که با توجه به این برداشت‌‌های ذهنی فکر کنند، حس کنند و برای زندگیشان تصمیم بگیرند. همین برداشت‌های متفاوت است که باعث می‌شود آدم‌ها با هم تفاوت داشته باشند. به راستی اگر ما پذیرش داشتیم، پذیرش شنیدن نظرات و عقاید گوناگون و نوع زندگی‌های متفاوت و.......... آیا واقعا نزاعی در می‌گرفت؟ چیزی در همه آدم‌ها مشترک است و آن هم متفاوت بودن آدم‌هاست.

 

 

 

اگر ما آدم‌ها را با تمام تفاوت‌ها، سلیقه‌ها و انگاره‌هایشان بپذیریم و درک کنیم، به همه آنها حق بدهیم; از همه مهمتر نقش خودمان را درهر اتفاقی بپذیریم، آن وقت دنیایی خواهیم داشت سرشار از صلح و آرامش.«و ملت‌ها، گرچه خود نمی‌دانستند، در ژرفای قلبشان گرسنه و تشنه آموزه‌های متعالی بودند تا هر آنچه روی زمین یافت می‌شود، تعالی بخشند. آنها طالب آزادی روح بودند تا بیاموزند چگونه با همسایه خویش زیر نور خورشید و در دل شگفتی زندگی، شادمانی کنند. زیرا همین آزادی مغتنم است که انسان را به خدای نادیده نزدیک می‌کند،تابدون ترس وبدون شرم بهاوتقرب جوید.»
جبران خلیل جبران
مترجم :زینب میکائیل‌زاده

 

آنچه در بالا از زبان جبران خلیل جبران برآمد سخن دل ماست. چرا ما که همه از یک اصلیم چنین جدا از همیم هرکس که دیدگاهی متفاوت دارد نمی پذیریم. شیوه زندگی دیگران فرهنگ دیگران اعتقادات دیگران و... خوب دقت کنید روی کلمه دیگران ،دیگری ، و... این یعنی من برترم حرف من درست من آگاهترم  و باز دقت کنیم کلمه من تمامی این خرد کردنها این تحقیر کردنها خوار شمردن و... برای آنست که بگوئیم ایدئولوژی من برتراست و یعنی فقط من ومن ومن و... باز هم تا بینهایت من .

آیا میدانید موقعی که خدا انسان را آفرید اولین طغیان عالم هستی با همین کلمه من شروع شد. شیطان گفت من عنصرم آتش است و از خاک (انسان) برترم .پس به انسان سجده نمی کنم .اولین رانده شده عالم خلقت  در جهل غرور خود گرفتار آمد و برای بشریت با هر دید گاه و منظری راندن کلمه من از وجودمان آموزه ای ناب شد .و بزرگترین درس خداوند وعالم هستی به ما عشق به یکدیگر از هر فرهنگ ، زبان ،ملیت ،ایدئو لوژی و... است و حتی اگر لحظه ای بتوانیم اینگونه بیاندیشیم ،عمل کنیم هیچ تفاوت معناداری بین ما نخواهدبود، زیرا اصل ما با تمامی تفاوتهای قابل احترامش یکیست.

نوایران
به گروه نوایرانیان در گوگل گروپ بپیوندید
Newiranian@googlegroups.com

التیام نظرات(ادبیات عرفانی)

التیام نظرات

 

در حالی که تغییرات به وضوح در حال شکل گیری است، نیاز داریم بدانیم از کجا و چگونه باید شروع کنیم.

......اگر بتوانم نظرات خود را تغییر دهم ، می توانم به جای ایجاد چالش ،چاره ای ارائه کنک.

چالش:خشم-خشم احساس شدید نارضایتی و مخالفت است

چاره: خودداری ،یعنی تعدیل یا جلوگیری از رفتار یا بیان تند.

........

.......

چالش تعصب: یعنی وقف کامل و اعتماد شدید به نظرات و تمایلات ویژه

چاره: پذیرش، یعنی توانائی یا تمرین تحمل و احترام به اعتقادات و یا تمایلات دیگران

.......

دوست دارم با فدا کردن تجملات بتوانم براساس علایق خود زندگی کنم ،نه اینکهکارهائی انجام دهم و از آن لذت نبرم.

دوست دارم زندگی کنم ،به دیگران نیز اجازه بدهم زندگی کنند و به عقاید مذهبی دیگران احترام بگذارم. در عین حال دلم نمی خواهد کسی مرا مجبور به پذیرش اعتقادی خاص یا چگونگی پیروی از مکتب مورد علاقه ام کند.

دوست دارم آنچه را برای زندگی آینده ام برگزیده ام،مورد تجدید نظر قرار دهم ،اضافات آن را دور بریزم و گام مهمی برای ایجاد تغییرات بردارم.

دوست دارم براساس شخصیت خود اقدام کنم تا مطمئن شوم به من به عنوان انسانی رازدار ،پیرو اصول اخلاقی و صبور می نگرند،نه مادیگرائی خودخواه.

دوست دارم به جای زندگی خودخواهانه ،بدانم چه کاری می توانم برای دیگران انجام دهم.

دوست دارم اراده و زندگی خود را در راه خداوند صرف کنم.

........

خدایا به من برای پذیرش آنچه نمی توانم تغییر دهم ،نیرو ببخش، برای آنچه می توانم تغییر دهم ،شجاعت عطا کن ، و برای درک تفاوتها حکمت مرحمت فرما.

........

خداوندا مراوسیله ی صلح وآرامش خود قرار بده

بگذار هر جا نفرت وجود دارد ،نهال عشق بکارم

هرجالطمه وجود دارد،عفو

هرجاتردید وجود دارد ،ایمان

هرجا یاس وجود دارد،امید

هر جا تاریکی وجود دارد،نور

هرجا اندوه وجود دارد،شادی

آه خداوندا.... این گونه مقرر کن:

زیادانتظار نداشته باشم

آنقدر که تسلی می یابم،تسلی دهم

آنقدر که می فهمم،بفهمانم

آنقدر که محبوب هستم،محبوب کنم

زیراآنچه را می دهیم،باز پس میگیریم

به دلیل عفو کردن،مورد عفو قرار میگیریم

به دلیل مرگ ،برای زندگی ابدی آماده می شویم

هزاره ی تازه  معجزات در برابرما قرار دارد . برای درک نیروی نهفته ی آن ،هر فرد باید مشتاقانه

نقش خود را برعهده گیرد.....

...........

.......مدت بسیار زیادی است که زندگی ما تحت نفوذ عده ای دلال قدرت در آمده است . بنابراین باید تصمیم گرفت.آیا زمان احساس مسئولیت برای خودتان به منظور ایجاد ارتباط بدون واسطه فرا نرسیده ؟

پس خود تصمیم بگیرید!

کلیسای سدونا

 

<<بر گرفته از کتاب تجربه های سدونا>>(پائولوکوئیلو)

 

پائولو کوئلیو (زاده 24اوت 1947) نویسنده معاصر برزیلی است. رمان‌های او بین مردم عامه در کشورهای مختلف دنیا پرطرفدار است.

مادر او لیژیا خانه دار و پدرش مهندس بود. اودر دبستان سن ایگناسیو در ریودو ژانیرودرس خواند، مدرسه‌ای مذهبی وتعلیمان خشک مذهبی بر او تأثیرات بدی داشت او در کودکی شعرهائی می‌نوشت که مورد استقبال در مدرسه قرار می‌گرفت بر اثر فشارهای خانواده او در هفده سالگی، دوبار در بیمارستان روانی بستری شد و تحت درمان الکتو شوک قرار گرفت‌. او مدتی کارگردانی تئاترمی‌کرد و نمایشنامه می‌نوشت .آهنگهای فولکلور برزیلی می‌گفت مدتی در تلوزیون نمایشنامه می‌نوشت اما برای بار سوم هم او رادر بیمارستان بستری کردند.او در سال 1986 مسیر زیارتی سانتیاگو را طی کرد و در کتابی خاطرات یک مغ 1987خاطرات آن را به چاپ رساند.کیمیاگر معروفترین و پر فروشترین کتاب او است که در ۲۹ کشور جهان به چاپ رسیده و او در سال ۱۹۹۸ دومین نویسنده پرفروش جهان بوده است.

آثار

خاطرات یک مغ

۱۹۸۷

کیمیاگر

۱۹۸۸

پریدا

۱۹۹۰

عطیه برتر

۱۹۹۱

والکیری ها

۱۹۹۲

مکتوب

۱۹۹۴

کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم

۱۹۹۴

کوه پنجم

۱۹۹۶

نامه های عاشقانه پیامبر

۱۹۹۷

مکتوب2

۱۹۹۷

راهنمای رزم آور نور

۱۹۹۷

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

۱۹۹۸

شیطان و دوشیزه پریم

۲۰۰۰

قاموس فرزانگی

۲۰۰۱

داستانهائی برای پدربزرگها و نوه ها

۲۰۰۱

یازده دقیقه

۲۰۰۳

ساحره پورتوبلو

۲۰۰۴

رهبر

۲۰۰۵

چون رود جاری باش

۲۰۰۶

پرنده تنهاست

۲۰۰۸

 

 

نوایران
به گروه نوایرانیان در گوگل گروپ بپیوندید
Newiranian@googlegroups.com

 

 

سالگرد مرگ یزگرد سوم (تاریخی)                    "نوایران"


سالروز مرگ یزگرد سوم

 

امروز ۲۱ دی سالروز مرگ یزگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی است

یزگرد سوم سی و پنجمین و آخرین پادشاه ساسانی ، پسر شهریار و نوهٔ خسرو پرویز و همسر محبوبش شیرین بود و ظاهراً از مادری سیاه‌پوست زاده شده‌بود.

 

 

 

 یزدگرد سوم در سال ۶۳۲میلادی  بر تخت پادشاهی نشست. مدت پادشاهی یزدگرد بیست سال بود در مورد نحوهٔ قتل یزدگرد سوم در سال ۶۵2میلادی  چندین روایت متفاوت و با محتوی ضد و نقیض در کتاب تاریخ طبری نقل شده‌است.

 
قلمرو خراسان و مرو مکان کشته شدن یزگرد
 
حکایت نخست

 

آمدن یزدگرد به مرو

یزدگرد به همراه برادر رستم فرخزاد بنام خره زادفرحزاد به مروآمد. فرخزاد پس از سپردن شاه به ماهویه مرزبان مرو، به سوی عراق رفت. یزدگرد در مرو ماند و قصد آن داشت که ماهویه را عزل کند. ماهویه به ترکان نامه نوشت و فرار یزدگرد و آمدن وی را خبر داد و با آنها پیمان بست که بر ضد یزدگرد همکاری کنند.

جنگ یزدگرد یا ترکان

ترکان با سپاه خود به سوی مرو آمدند و یزدگرد با یاران خویش به مقابلهٔ آنها رفت و جنگ کرد. ماهویه در ابتدا همراه با یزدگرد با ترکان می‌جنگید ولی چون دید بسیاری از ترکان کشته شدند، به سپاه ترکان پیوست و سپاهیان یزدگرد که توان جنگیدن را در خود ندیدند، از محل درگیری گریختند.

رفتن یزدگرد به خانهٔ آسیابان

هنگام شب یزدگرد در کنار رود به خانه‌ای رسید که آسیابی در آن بود و دو شب در آنجا بماند. ماهویه مرزبان مرو در جستجوی وی بود اما او را نمی‌یافت. آسیابان او را در خانه‌اش یافت و خبر آمدن او را چابکسوارن داد. آسیابان را به پیش ماهویه بردند و در این هنگام موبدی هم در نزد ماهویه بود. ماهویه دستور داد که سر یزدگرد را بریده و نزد او بیاورند. موبد گفت «حق این کار را نداری. چون دین و شاهی به هم پیوسته است و یکی بی‌دیگری پایدار نماند. اگر چنین کنی حرمت را شکسته‌ای.» کسان دیگری هم که آنجا حضور داشتند، این کار را فجیع شمردند اما ماهویه گفت «هر کس چیزی بگوید خونش را خواهم ریخت.»

قتل یزدگرد

ماهویه گروهی را برای کشتن یزدگرد فرستاد. آنها چون یزدگرد را دیدند، کشتن او را خوش نداشتند و به آسیابان گفتند «تو برو او را بکش.» آسیابان پیش یزدگرد رفت که خواب بود، با سنگ بر سر یزدگرد کوفت و آنگاه سر او را ببرید و به فرستادگان ماهویه داد و جسد را در رود انداخت.

 قتل آسیابان

پس از آن جمعی از مردم مرو به خانهٔ آسیابان آمدند و آسیابان را کشتند و آسیای او را ویران کردند و اسقف مرو پیکر یزدگرد را از رود در آورد و در تابوت گذاشته و در شهر استخر به گور سپرد.

حکایت دوم

حیله ماهویه

طبری می‌نویسد یزدگرد آنگاه که به خراسان آمد، همراه خره زاد فرخزاد برادر رستم فرخزاد  بود. ماهویه مرزبان مرو که می‌خواست از این مهمان ناخوانده خلاص شود،  به نیزک طرخان ، والی بادغیس که تابع یبغو (لقب باستانی امرای کوشانی ) شاه، طخارستان بود، نامه نوشت و خبر داد که یزدگرد به فرار پیش وی آمده و از طرخان دعوت کرد که تا با همدستی یکدیگر یزدگرد را اسیر کنند و یا بکشند یا بر سر وی با عربان صلح کنند. قرار بر این شد که اگر به کمک طرخان این طرح عملی شود ماهویه هر روز هزار درهم به طرخان بپردازد. ماهویه از طرخان خواست که به یزدگرد نامه بنویسد و ترتیبی را فراهم کند که سپاهیان یزدگرد از اطراف او دور بشوند. قرار بر این شد که در نامه ذکر شود که طرخان قصد دارد با یزدگرد بر ضد دشمنان عرب همکاری کند و در دفع آنها با او یاری کند. طرخان به یزدگرد اطلاع داد که قصد دیدار او را دارد اما شرط کرد که اول باید یزدگرد فرخزاد را از خود دور کند. چون نامه به دست یزدگرد رسید، بزرگان مرو را پیش خواند و با آنها مشورت کرد. سنگان گفت «رأی من اینست که به هیچ وجه سپاه و فرخزاد را از خود دور نکنی.» اما ماهویه گفت «رأی من اینست که دوستی و خواست نیزک طرخان را بپذیری.» یزدگرد نظر ماهویه را پذیرفت و سپاه را از خویش جدا کرد و به فرخزاد دستور داد به سرخس برود. فرخزاد بشدت با تنها گذاشتن یزدگرد مخالفت کرد و به ماهویه پرخاش کرد و گفت «ای شاه‌کشان! دو شاه ایران را کشتید. من می‌دانم که شما قصد دارید که یزدگرد را هم بکشید.» فرخزاد حاضر به ترک یزدگرد نبود تا اینکه یزدگرد به خط خود نامه‌ای برای او نوشت تا او را از نگرانی درآورد بدین مضمون که «من خود شهادت می‌دهم که تو یزدگرد و خانوادهٔ او را به ماهویه مرزبان مرو سپردی.»

دیدار یزدگرد با نیزک طرخان

یزدگرد مصمم بود که با نیزک طرخان ملاقات کند. وقت دیدار ماهویه به او گفت که با سلاح به دیدار نیزک طرخان نرود چون مشکوک می‌شود و می‌گریزد. یزدگرد با تعدادی از یاران و همراهانی که ماهویه برای او انتخاب کرده بود، به نزد طرخان در محلی میان دو مرو که حلسدان  نام داشت، رفت. گفتگو بین دو طرفین در حالی انجام می‌گرفت که هر دو سوار بر اسب بودند. در این دیدار نیزک طرخان به یزدگرد پیشنهاد ازدواج با یکی از دخترانش را داد و این پیشنهاد موجب خشم یزدگرد شده، جواب او را با ناسزا داد. طرخان که مسلح بود با شمشیر ضربتی بر یزدگرد زد. یزدگرد فریاد کرد و او را نامرد خیانتکار خواند و با اسب از محل گریخت.

پناه بردن یزدگرد به خانهٔ آسیابان

یزدگرد در سرزمین مرو به خانهٔ آسیابانی رفت و سه روز بدون اینکه لب به غذا بزند، در آنجا بود. یکی از کسانی که گندم برای آسیابان آورده بود، وصف او را از آسیابان شنید و به ماهویه که همه جا به دنبال یزدگرد می‌گشت، اطلاع داد. ماهویه به مأمورانش دستور داد به خانهٔ آسیابان رفته و یزدگرد را کشته و جسد را به رود مرو بیاندازند اما آسیابان هر چه شکنجه شد، حاضر نشد تا جای پنهان شدن یزدگرد را به فرستادگان ماهویه نشان بدهد تا اینکه یکی از مأموران متوجه شد که گوشه‌ای از لباس یزدگرد در آب رود دیده می‌شود. او یزدگرد را که در آب رود نهان شده‌بود، از محل اختفایش بیرون آورد.

مرگ یزدگرد

یزدگرد به او پیشنهاد کرد که جواهرات همراهش را به او بدهد تا در عوض مأمور از کشتن او صرفنظر کند اما مرد نپذیرفت و درخواست کرد که بجای جواهرات چهار درهم به او بدهد که این مقدار پول همراه یزدگرد نبود. یزدگرد در جواب محبت آسیابان گوشواره‌اش را به او بخشید و به مأموران گفت «وای بر شما! در کتاب‌هایمان دیده‌ایم که هر که جرئت قتل پادشاهان کند، خدایش در این دنیا دچار مصیبت کند و علاوه بر آن در دنیای دیگر او را عذاب دهد. مرا نکشید و پیش مرزبان ببرید یا پیش عربان فرستید که از شاهانی مانند من، شرم می‌کنند.» آنها جواهرات او را بگرفتند و بعد از خفه کردنش او را به رود مرو انداختند. جسد در رود جاری شد تا به چوبی گیر کرد پس از آن اسقف مرو که مسیحی نصرانی بود او را بیافت و شناخت و جسد را از رودخانه بیرون کشیده و در پارچه‌ای مشگ آلود پیچید و در تابوتی نهاده و دفن کرد.

ماهویه هنگام تحویل گرفتن جواهرات متوجه شد که گوشواره یزدگرد مفقود شده‌است و یابندهٔ یزدگرد را چنان زد که جان داد. سپس آنچه را به دست آمده بود، پیش خلیفهٔ وقت فرستاد و خلیفه غرامت گوشوارهٔ مفقود را از ماهویه گرفت

حکایت سوم

 

فرار یزدگرد از قصر

گویند که یزدگرد به همراه چهار هزار نفر به نزدیک مرو رسید که از مردم خراسان سپاهی فراهم آورد و با عربان بجنگد دو سردار بودند در مرو که مخالف هم بودند. یکی براز پسر ماهویه بود و دیگری سنگان نامیده می‌شد. براز در نزد یزدگرد عزیز و مقرب شد و همواره پیش یزدگرد بدگویی از سنگان می‌کرد تا اینکه یزدگرد تصمیم به قتل سنگان گرفت. سنگان خبر یافت و با سپاهی که فراهم آورد به سوی قصر اقامتگاه یزدگرد رفت. براز، شاه را از بسیاری سپاه سنگان آگاه کرد و شاه بیمناک شده شبانه از قصر فرار کرد.

خانهٔ آسیابان

یزدگرد دو فرسخ رفت تا به خانهٔ آسیابانی رسید و خسته و وامانده آنجا نشست. صاحب آسیا که وضع و زیور‌آلات گرانبهای او را دید از او خواست که چیزی به او دهد. یزدگرد کمربند جواهر نشان خود را به او بخشید اما آسیابان از پذیرفتن آن دریغ کرد و گفت «بجای این کمربند چهار درهم برای من کافی است که با آن غذا بخورم و بنوشم.» یزدگرد نقره همراه نداشت. صاحب آسیا چرب زبانی کرد تا یزدگرد به خواب رفت. سپس تبری گرفت و بر سر یزدگرد کوفت و او را کشت و سرش را ببرید. سپس جامه و کمربند را برداشت و جثه را در رود انداخت. برای اینکه پیکر همانجا در رود بماند و شناخته نشود تا کسی به جستجوی قاتل به آنجا بیاید، چند شاخه از درختان اطراف رود را در شکم یزدگرد فرو کرد و خود او فرار کرد

ویرایش ساختن مقبره برای یزدگرد توسط مسیحیان نسطوری

خبر قتل یزدگرد به مردم رسید. یکی از مطران (مافوق اسقف) مسیحیان نسطوری که ایلیا نام داشت، گروهی از نسطوریان را جمع کرد و گفت «شاه پارسیان کشته شده، او پسر شهریار، پسر خسرو پرویز بود. شهریار پسر شیرین دیندار بود که حقشناس او بوده‌اید و نیکوکاری‌های گوناگون وی را با همکیشان مسیحی‌اش دیده‌اید. این شاه به نصرانیت حق دارد بعلاوه نصاری در ایام شاهی جدش خسرو حرمت یافتند از جمله اسلافش شاهان نیکوکار بودند تا آنجا که بعضی‌شان برای نصاری کلیساها ساختند و کار دینشان را به کمال بردند. جای آن دارد که برای قتل این شاه به سبب بزرگواری او به اندازهٔ نیکی‌هایی که اسلافش و مادربزرگش، شیرین، به نصاری کرده‌اند، غمگین باشیم. رأی من اینست که مقبره‌ای برای او بسازم و جثهٔ او را با احترام بیاورم و به قبر سپارم.» جمع با او موافق بودند. آنگاه ایلیا با جمع نصاری به مرو رفتند و پیکر یزدگرد را از رود در آورده و کفن کردند و در تابوت نهادند. همراهان تابوت را به دوش برداشتند و سوی مقبره‌ای که برای او ساخته بودند، بردند و به خاک سپردند

 

نوایران
به گروه نوایرانیان در گوگل گروپ بپیوندید
Newiranian@googlegroups.com

اخلاق و عرفان(عرفان)                        "نوایران"

 

اخلاق و عرفان

 


اخلاق عبارت است از خلق و خو و نحوه برخورد با خود، جهان بیرونی و افراد جامعه بشری که دارای تاثیر متقابلی با یکدیگر هستند.
     انسان ابتدا رفتاری مبتنی بر غریزه (رفتار طبیعی) و نزدیک به جوامع حیوانی داشته است. سپس در مرحله­ای خود را پیدا کرده، این سؤال برای او ایجاد شده است که «من کیستم؟». از این مرحله او به رفتاری آگاهانه و مبتنی بر فطرت رسیده است. فطرت، برنامه­ای نرم­افزاری است که خیر و شر را برای او مشخص می­کند. بنابراین، قبل از آن که ادیان یا دانش­های مختلف بخواهند اصولی برای چگونگی رفتار او ارائه دهند، نسبت به زشتی دزدی، دروغ گفتن و ... آگاه بوده است.
     رفتار هابیل و قابیل این را نشان می­دهد که آنها خوبی و بدی را درک می­کرده­اند. پس برای مثال، این که کسی به مال خود قانع نیست و به مال دیگری چشم می­دوزد، به دلیل این نیست که از بدی این کار بی­اطلاع است. حیوانات که رفتاری غریزی دارند، پس از رفع نیاز طبیعی خود به حقوق یکدیگر تجاوز نمی­کنند؛ اما انسان می­تواند بر اساس منفعت­طلبی، زیاده­خواهی کرده، بر اساس اختیار خود، این بدی را به جای خوبی انتخاب کند.
     این که در قرآن کریم در مورد انسان گفته شده است «فألهمها فجورها و تقویها» نشان می­دهد که انسان از خوبی و بدی آگاه است. بنابراین، او با رعایت و عدم رعایت اصول حرکت خود به سوی کمال (اصول فطری) مواجه است.
     با بزرگتر شدن جوامع بشری، انسان به رفتار رده سوم می­رسد که بر اساس اخلاق اجتماعی (اخلاق مدنی) شکل می­گیرد. جزئیات این اخلاق در فطرت وجود ندارد. فطرت برنامه اصلی را ارائه می­دهد.
     پس رفتار ثانویه انسان که رفتاری آگاهانه است، بر اساس اخلاقی است که با آگاهی نسبت به فطرت (اصول کمال جویی) شکل می­گیرد و رفتار رده سوم بر اساس اخلاقی است که اصول آن با در نظر گرفتن مسائل اجتماعی بنا گذاشته می­شود. از این جا به بعد، عادات و سنن اجتماعی هر جامعه، تنوع اصول اخلاقی در جوامع مختلف را ایجاد می­کند. به طور کلی رفتار رده سوم بر مبنای ترکیبی است از اخلاق فطری و اخلاق اجتماعی. اخلاق فطری، ثابت و درونی بوده، مبتنی بر هیچ تعلیمی نیست و اخلاق اجتماعی اکتسابی است.
     برای رسیدن به رفتار فردی و اجتماعی مقبول باید اصولی اخلاقی را رعایت کرد که اولا انسان را به سمت کمال پیش برد و ثانیا انسان شمول باشد؛ یعنی همه انسان ها بتوانند از آن استفاده کنند؛ نه این که برای مثال، قومی و نژادی باشد.
     در جهان هستی، هر ذره­ای رفتاری دارد؛ اما رفتار انسان آگاهانه و اختیاری بوده، زمانی رفتار متعالی محسوب می­شود که فلسفه خلقت برای او معلوم شود. خالق هستی از این که «هوشمندی کل» را خلق کرده، به آن برنامه داده است تا اکوسیستم را ایجاد کند و به آن برنامه دهد، هدفی داشته است که انسان با درک جزئیات آن، به نقش و وظیفه خود در هستی پی می­برد و به رفتار منتهی به کمال می­رسد.
     از زمانی که رفتار اولیه انسان به رفتار ثانویه بدل می­شود، برای او اخلاق خوب و بد معنا پیدا می­کند. اما هم­اکنون هر جا صحبت از اخلاق می­کنیم، منظور نظامی از اندیشه­ها و رفتارهایی است که کمال­گرایانه است.
     بنابراین، در طراحی اصول اخلاقی ثانویه باید به اصل «تعمیم به عام» و اصل «کمال­گرایی» توجه داشت و برای انتخاب یک رفتار شایسته باید دید که آیا لطمه­ای به کمال­گرایی آحاد بشری وارد می­کند یا خیر. به طور مسلم، رفتاری که زمینه کمال را از خود و دیگران سلب نکند، می­تواند قابل قبول باشد.
     حال برای مثال، اگر به قاعده اخلاقی «تعمیم به عام» باور داشته باشیم، از جمله هر چه برای خود می­پسندیم، برای دیگران هم بپسندیم و آنچه برای خود نمی­پسندیم، برای دیگران نیز نپسندیم، نمی­توانیم بپذیریم خودکشی فردی که به پوچی رسیده است و تمایل به خودکشی دارد و این را برای دیگران نیز می­پسندد، شایسته است. زیرا خودکشی حق حیات و امکان رشد و تعالی را سلب می­کند و کاملا بر خلاف کمال است. (به طور کلی هر اصل اخلاقی تنها در صورت بقای جامعه بشری می­تواند ارزشمند باشد.)
     البته، ادیان با عرضه اصول اولیه اخلاقی، نقش هدایتی خود را ایفا کرده­اند و بر اساس آنها طراحی نظام اخلاقی آسان می­شود؛ اما اولا گاهی برداشت­های مختلفی از دین صورت می­گیرد و راهکارهای انسان­شمول به دست نمی­آید و ثانیا به طور مسلم، دین در مورد بسیاری از جزئیات دستورالعملی صادر نکرده است. برای مثال، قوانینی که با پیشرفت تمدن و تکنولوژی و پیچیده­تر شدن روابط شهروندان لازم است وضع و رعایت شود، در متون دینی ذکر نشده است. در این موارد باید به همان اصول کلی «کمال­جویی» و «تعمیم به عام» که مورد توصیه ادیان توحیدی است، توجه داشت.
     حال، نکته مهمی که رابطه اخلاق و عرفان را نشان می­دهد این است که اصول اخلاقی (ارزش­گذاری ها و باید ها و نباید ها) ، بخش کمی اخلاق است و چرایی رعایت آن اصول، بخش کیفی آن محسوب می­شود. در رسیدن به بخش کیفی اخلاق، عرفان ایفای نقش می­کند. زیرا عرفان، درک حقایق هستی است که مؤثرتر از شناخت عقلی بوده، خواه نا خواه، آثار آن در وجود انسان نهادینه می­شود.
     دلیل این که بشر در زندگی کنونی خود توفیقی حاصل نکرده است، این است که بسیاری از توصیه های اخلاقی به دلیل عدم این ادراک نادیده گرفته شده است. برای مثال، وقتی درک «تن واحده هستی» صورت نپذیرفته باشد، نباید از لطمه زدن به محیط زیست تعجب کرد.
     علاوه بر این، با درک عرفانی می­توان به اخلاقی که رعایت می­شود، کیفیت بخشید. کسی که بدون این پشتوانه موظف یا مجبور به رعایت اصول اخلاقی باشد، دچار تضاد اندیشه و عمل است و این آثار مخربی برای او خواهد داشت؛ اما با کشف حقایق، انگیزه رعایت اصول اخلاقی ارتقا می­یابد و آثار مثبتی به جا خواهد گذاشت.
     بنابراین، تا انسان به درک جایگاه خود در هستی و اکوسیستم نائل نشود و رسالت خود را در ارتباط با خود، خانواده، جامعه و بلکه کل جامعه بشری نشناسد، نمی توان از او انتظار خلق و خوئی متناسب با مقام انسان (اشرف مخلوقات) داشت و از سوی دیگر، رعایت خلق و خوی پسندیده و هنجارهای اجتماعی در حالی که نسبت به آن، اعتقادی وجود نداشته باشد، رفتاری دوگانه است. یعنی بدون اینکه فرد از نظر بینشی به درک چرائی آن رفتار نائل شده باشد، حداقل برای کسب وجهه اجتماعی مقبول، خود را به آن وادار می­کند و در اثر فشار درونی ناشی از آن، هم در معرض بیماری روان­تنی (ناشی از رفتارهای دوگانه) واقع می­شود و هم احتمال دوام آن رفتار در او کاهش می­یابد.
     شرایع طی چندین هزار سال پیدایش تمدن بشری، به انسان آموخته اند که برای هدف مهمی آفریده شده است و با تبیین اهداف ارزشمند زندگی و معرفی رسالتش از او خواسته­اند تا به این رسالت عمل کند و برای این منظور، دستورالعملهائی نیز ارائه کرده اند. عرفان از طریق آشکار کردن حقایق هستی (باطن آن) و گشودن رموز این دستورات، رسیدن به اهداف مذاهب و شرایع الهی را تضمین می­کند. برای مثال، وقتی انسان به این درک می رسد که هر موجود و پدیده­ای در هستی تجلی الهی (وجه­ الله) است، به هر یک از مخلوقات الهی به دیده احترام نگریسته، حرمت آن را حفظ می­کند و به این ترتیب، به هیچ یک ظلمی روا نمی­دارد. چنین اخلاقی دوام دارد و به دلیل این که در وجود فرد نهادینه شده است، دوام آن متکی به کنترل دائم نیست. این در حالی است که بدون معرفت بنیادی نسبت به خود و هستی و فقط با تبعیت ظاهری از بایدها و نبایدها (قواعد اخلاقی)، تنها به کمک تذکر و کنترل می­توان به نتیجه نسبی رسید.
به نمودار زیر توجه کنید:
 
 
 
 
­­
 
    
 
 بنابراین، اخلاق در عرفان مستتر است و با درک عرفانی، خود به خود  حقوق دیگران رعایت می شود؛ ظلمی اتفاق نمی­افتد، دروغی گفته نمی­شود و نه تنها به نحو پایدار اخلاق فردی و اجتماعی تعالی می­یابد، به طبیعت نیز صدمه­ای وارد نخواهد شد. به همین دلیل، با بررسی میزان تخلفات و جرائم در هر جامعه، تا حدودی می­توان پی برد که افراد آن جامعه تا چه اندازه نسبت به فلسفه وجودی خود آگاه هستند. به عبارت دیگر، رعایت اصول اخلاقی و افزایش کیفیت آن، ارتباط مستقیمی با درک ما از فلسفه خلقت دارد.
     از منظر عرفان، رعایت ظاهری اخلاق، رسیدن به رتبه سایر موجودات در جهان هستی است. برای مثال، اگر کسی آزارش به دیگران نرسید و در ظاهر نسبت به آنها رأفت نشان داد، انسان خوبی است اما به یک درخت شباهت دارد که سایه و میوه­اش در اختیار دیگران قرار می­گیرد و آزاری هم به کسی نمی رساند. این، نقطه صفر کار است. یعنی شرط لازم انسانیت و اخلاق است ولی کافی نیست.  رسالت انسانی با تحولاتی درونی به سمت کمال (که با فیض و رحمت الهی امکان­پذیر است) انجام می­شود.
     در این صورت، صلح و همزیستی جهانی نیز به طور زیربنایی حاصل خواهد شد. زیرا به میزان درک تن واحده هستی، درک خواهیم کرد که پاره تن یکدیگر هستیم و  نه تنها هرگز برای کسی بدخواهی نخواهیم داشت، درک می­کنیم که سقوط هر یک از ما سقوط دیگری بوده، صعود هرکدام از ما بر صعود دیگران تاثیرگذار خواهد بود.
     در هر تخلف و جرمی همه جامعه شریک جرم هستند. زیرا جامعه ای که سطح معرفت و فرهنگ آن بالا باشد، جرائم کمتری دارد و این، تنها با الزام رعایت اصول کمی اخلاق به دست نمی­آید؛ بلکه مستلزم کیفیت بخشیدن به اخلاق است که با یقین قلبی و درک وجودی یعنی با برخورداری از عرفان عملی حاصل می­شود.
     چنان که اشاره شد، معضل دیگری که در مورد اخلاق وجود دارد، فقدان یا ناکارآمدی انگیزه است. ضامن اجرائی اخلاقی که با پند و نصیحت و تذکر پیاده می­شود، ترس از مجازات و عقوبت و یا چشمداشت به پاداش است. به طور معمول ناباوری قلبی به یک عمل و وادار کردن خود به انجام آن، موجب فشارهای درونی خواهد بود که با پردازش در بخش نا خودآگاهی سلامت فرد را سلب کرده، اگرچه او را از انجام اعمال غیر اخلاقی مانند دزدی، رشوه و ... باز می­دارد، اما مشکلات دیگری به بار می­آورد. از جمله، پس از مدتی، دچار افسردگي شده، نشاط معنوی و حضور فعال و مؤثر اجتماعی خود را از دست خواهد داد. در حالی که عرفان، می­تواند با افزایش درک و معرفت نسبت به خود و روابط خود با هستی و دیگران که باعث ایمان به امور اخلاقی می­شود، از این معضل جلوگیری کند.
     تفاوت زاهد و عابد نیز در همین جا است. مشکل زاهد آن است كه مي خواهد با کنترل و ضبط نفس از الگوهای خوبی پیروی کند و به همین دلیل، با این که به انجام آن اعتقاد دارد، رفتار او نوعی تظاهر است. در حالی که عارف، با آگاهی عرفانی خود پذیرای خوبیها بوده، بدون هیچ اجباری از بیرون یا درون، اخلاقی زندگی می­کند. حال با این که هدف هر دو (زاهد و عارف) نزدیک شدن به خداوند است، معلوم است که کدام یک بهتر به این نتیجه می­رسد.
 
      نکته آخر این است که در قرآن کریم به «حکمت» اشاره شده، تبیین می­شود که اولا حکمت را خدا به انسان می­دهد و ثانیا حکمت خیری کثیر است. حکمت، مواجه شدن با همان حقایق هستی است که پشت پرده ظاهر آن قرار دارد و در واقع همان چیزی است که تا اینجا به آن درک عرفانی گفته شد. به عبارت دیگر، حکیم در هر چیزی واقعیت و حقیقت آن را می­بیند و بنابراین، عمل او اخلاقی است. پس، حکمت در اخلاق، انجام عملی است که با توجه به دو وجه واقعیت و حقیقت انجام شود و اخلاق حکیمانه یا اخلاق مبتنی بر حکمت عبارت است از خلق و خوئی که با فلسفه خلقت و فطرت انسان و با رسالت بشری­اش در عالم هستی همخوانی و همفازی داشته باشد.
     حکمت چیزی نیست که انسان بتواند با سعی و تلاش به آن برسد. بلکه فیضی الهی است که بر مبنای توجه و اشتیاق انسان جاری می­شود. در قرآن کریم کتاب و حکمت در کنار هم آمده است (و یعلمهم الکتاب و الحکمه). این نیز می­تواند اشاره­ای به این نکته باشد که تا انسان کتاب هستی را نشناسد و به فهم و درک صحیح قوانین و فلسفه آن دست نیابد، نگاه درستی به هستی نخواهد داشت و رفتار او حکیمانه نخواهد بود. چنین چیزی بدون فيض و رحمت الهی امكان پذير نيست و تنها با اشراق و شرح صدر که ارمغان ارتباط با خداوند و تسلیم شدن به اوست، می­توان بخش كيفي اخلاق را تحقق بخشید و ارتقا داد.
     به بیان دیگر، رعایت اخلاقِ كمي، متكي به سعی و تلاش است و رسيدن به اخلاقِ مبتني بر كيفيت، مستلزم فيض الهي بوده، انسان را به تعالی می­رساند.


نویسنده :استاد محمد علی طاهری


 
نوایران
به گروه نوایرانیان در گوگل گروپ بپیوندید
Newiranian@googlegroups.com

محمد مصدق (تاریخ)                           "نوایران"

محمد مصدق

 

محمد مصدق (26خرداد 1261-14اسفند 1345) سیاست‌مدار، دولت‌مرد، چند دوره نمایندهٔ مجلس شورای ملی، و نخست وزیر ایران در سال‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ بود.

وی همچنین به عنوان معمار ملی شدن صنعت نفت که زیر نفوذ بریتانیا(شرکت نفت ایران و انگلیس) بعدها بریتیش پترولیوم پی پی) بود شناخته می‌شود.

آغاز زندگی و جوانی

 

کودکی مصدق

 

جوانی مصدق

محمد مصدق در بهار سال ۱۲۶۱ شمسی در یک خانوادهٔ اشرافی و بانفوذ دیوانی قاجار در محلهٔ سنگلج در تهران به دنیا آمد. پدرش میرزاهدایت ا.. دفتر و مادرش شاهزاده خانم نجم‏السلطنه (نوه عباس میرزا، بنیانگذار بیمارستان نجمیه تهران) دختر شاهزاده فیروز میرزا نصرت الوله برادر محمد شاه بود. نجم السلطنه دختر عموی ناصرالدین شاه بود.

16اسفند1264فیروز میرزا نصرت‌الدوله که پدر بزرگ مادری محمد مصدق بوده درگذشت. چنانچه در آن دوره مرسوم بوده هر گاه یکی از حقوق بگیران دولت در می‌گذشت دو سوم حقوق او به بازماندگان می‌رسید. محمد میرزا (مصدق) که نوه فیروز میرزا بود و در ان زمان شش یا هفت سال بیشتر نداشت یک حقوق ۱۲۰ تومانی به وی تعلق گرفت. خود مصدق می‌نویسد «هیچ حقوقی یا اضافه حقوقی داده نمی‌شد مگر اینکه پیشتر محل ان تعیین شده باشد و محل حقوق جدید به این روش معمولاً یک سوم متوفیات بود. به این طریق که هر کسی از دنیا می رفت اگر وارثی داشت یک سوم از حقوق او والا تمام ان در اختیار دولت قرار می‌گرفت که بهر کس می‌خواست می‌داد....»

در سال 1267 شمسی پدر مصدق میرزا هدایت‌الله وزیر دفتر از ناصرالدین شاه درخواست کرد که میرزا محمد (مصدق) ۹ ساله در ردیف مستوفیان زبردست قرار گیرد و در فهرست حقوق‌بگیران درآید و ناصرالدینشاه آن را پذیرفت.

میرزا محمد رضا مؤتمن‌السلطنه شوهر خواهر مصدق و مستوفیخراسان بود و مصدق نزد وی و میرزا علی‌اکبر موزه کارآموزی مستوفی می‌کرده‌است. مصدق در کتابش می‌گوید: "در سال ۱۲۷۱ میرزا فتحعلی خان شیرازی صاحب دیوان والی خراسان بود و چنانچه اشتباه نکنم شصت هزار تومان به خزانه داده بود که می‌بایست از تفاوت عمل مرسوم و معمول جبران کند. نظر به اینکه بیست هزار تومان جدید محل معینی نداشت از این محل تفاوت عمل(یعنی اضافه مالیات بعضی سالها) ایالت خراسان برای من حقوق دولتی تعیین کردند".

در تاریخ 1شهریور 1271 خورشیدی پدر محمد میرزا درگذشت. پسر بزرگش میرزا حسین (از همسر دیگر نه از نجم السلطنه) که رسما سالها به دلیل بیماری میرزا هدایت الله وظایف دفتر شاه را به عهده داشت رسما به این سمت منصوب شد. میرزا علی و میرزا محمد پسران دیگر میرزا هدایت الله به ترتیب لقب‌های موثق السلطنه و مصدق السلطنه را گرفتند. در همین زمان دو سوم حقوق دوران خدمت میرزا هدایت الله وزیر دفتر بین باز ماندگانش تقسیم شد و به مصدق السلطنه رسید....." بدین ترتیب مصدق که در ان هنگام ۱۳ ساله بود چهار حقوق از بودجه دولت دریافت می‌داشت.

16دی 1273تا 8اردیبهشت 1274 مظفرالدین میرزاولیعهد که به رسم معمول دوره قاجار فرمانروای آذربایجان بود و در تبریززندگی می کرد به همراه منشی خود میرزا فضل‌الله وکیل الملک به تهران سفر کرد و این ۱۱۲ روز را در منزل عبدالحسین میرزا فرمانفرما دایی مصدق السلطنه به سر برد. میزبان ولیعهد خواهر زنش یعنی نجم السلطنه مادر مصدق السلطنه بود. در درازای این سه ماه و اندی نجم السلطنه با میرزا فضل‌الله ازدواج می‌کند و در بهار 1274 خورشیدی به همراه شوهر خود و مصدق السلطنه و باهمراهی مظفرالدین میرزااز تهران به تبریز جا به جا می شود. مصدق بیش از یکسال در تبریز زندگی کرد و آشنایی او به زبان آذری در این دوران بود.

در سال 1275مظفرالدین شاه پس از قتل پدرش ناصرالدین شاه تاج گذاری می کند . همسر مظفرالدین شاه حضرت علیا و خواهرش نجم السلطنه همگی به همراه خانواده و بستگان و درباریان از تبریز به تهران نقل مکان می کنند. در همان سال 1275 دائی مصدق عبدالحسین میرزا فرمانفرما با بقیه افراد فامیل مادری علیه علی اصغر خان اتابک معروف به امین السلطان اتابک اعظم نخست وزیر توطئه کردند و چهار ماه پس از به تخت نشستن مظفرالدین شاه با دسیسه اتابک را کنار زدند و 30آذر 1275مصدق‌السلطنه مستوفی خراسان شد و مقام شوهر خواهرش را گرفت. این آغاز خود کامگی عبدالحسین میرزا فرمانفرمابا سمت وزیر جنگ بود.

مصدق‌السلطنه از آغاز کار به سمت مستوفی خراسان، در درازای ده سال یعنی تا پایان سلطنت مظفرالدین شاه، خالصجاتی را خریده بود در اوایل مشروطیت در ردیف یکی از بزرگ فئودالهای کشور در آمده و شخصا در ردیف مادرش نجم السلطنه و دایی اش فرمانفرما قرار گرفته بود. در فهرستی که در آن زمان به چاپ رسید، ۹۳ مالک بزرگ یا فئودال ایران را نام برده بود که از جمله نامهای نامی آن زمان به چشم می خورد : حضرت اقدس والا آقای عضد السلطان (شوهر خواهر مصدق)؛ حضرت مستطابه علیه عالیه حضرت علیا دامت شوکتها (خاله مصدق)؛ حضرت والا آقای عبدالحسین میرزا فرمانفرما (دایی مصدق) ؛ جناب آقای امام جمعه (برادر زن مصدق)؛ جناب حاجی ناصرالسلطنه (برادر شوهر مادر مصدق)؛ جناب مستطاب اجل آقای وزیر دفتر (میرزا حسین برادر مصدق)؛ حاجیه نجم السلطنه (مادر مصدق)؛ جناب آقای ظهیرالاسلام (برادر زن مصدق)؛ جناب وکیل الملک (شوهر مادر مصدق) و جناب مصدق السلطنه

انقلاب مشروطه

 

مردم ایران از سیاستهای وام گرفتن مظفرالدین شاهاز روسیه یا انگلیس زیر فشارهای اقتصادی رفته بودند. ملت ایران می بایستی که این وام ها را از جیب خودشان با پرداختن مالیات ها و عوارض سنگین گمرک می پرداخت. در بهمن ماه 1282 خورشیدی پیمان جدیدی بین ایران و روس بسته شد که بسیار به زیان بازرگانان و بازاریان بود. در 5اردیبهشت 1284 بازاریان تهران بازار را بستند و به شاه عبدالعظیم رفتند و بست نشستند و در خواست بنیاد کردن عدالت خانه در سراسر ایران را کردند. این بست نشتن در شاه عبد العظیم و ادامه فشارها و اعتراض ها به انقلاب مشروطه منتهی شد تا این که مظفرالدین شاه فرمان مشروطه را در13امرداد 1285 صادر کرد تا همه پرسی تشکیل مجلس شورای ملی و نوشتن قانون اساسی بر اساس خواست ملت ایران انجام یابد.

به گفته دکتر مصدق در دوره مشروطه «کلمه مستوفی و دزد مترادف شده بود».مصدق السلطنه نیز زیر فشار و انتقاد قرار گرفت. در کتابچه دستور العمل خراسان به اسم تفاوت عمل مصدق السلطنه مستمری دریافت می کرد مصدق می گوید« که این عمل نه دزدی بوده است و نه کلاه برداری و نه اختلاس بود و نه سواستفاده از اموال دولتی و فقط یک تجاوز از مقررات اداری بود».

محمد علی شاه در تاریخ 29 دی 1285 تاجگذاری کرد. در تاریخ 15دسامبر 1907 بین محمد علی شاه و مجلس شورای ملی جدال شد زیرا مجلس حقوق وی را کم کرد و دیگر تصویب نکرد که وی برای هزینه‌های شخصی از دولت روسیه وام بگیرد. در عوض روسیه برای براندازی مشروطه محرمانه به او وام داد و محمد علی شاه جواهرات و مروارید ثروت ایران را گرو گذاشت.

رها کردن شغل مستوفی

در این باره مصدق به دو علت اشاره کرده است، او رغم احساس رضایت در سال‌های نخستین این مسؤولیت، او به کسب دانسته‌ها بیش از آنچه در مکتب‌خانه‌های فراگیر درس داده می‌شد گرایش داشت و در این میان ماجرای گله مندی یک ارباب رجوع که به گفته مصدق “حقوقی در حقش برقرار شده و از تأدیهٔ رسوم معمول خودداری می‌کرد...” بهانه‌ای به دست امین‌السلطان اتابک اعظم صدراعظم دوران ناصری و مظفری داد تا ناراحتی درونی خود را نسبت به مصدق که می‌اندیشید با مخالفان صدراعظم ارتباط دارد، اشکار ساخته و تصمیم به برکناری او بگیرد، کاری که در عمل رخ نداد. این جریان منجر به این شد که مصدق در خانه گوشه نشینی کند و روانهٔ مدرسهٔ تازه‌ تأسیس شدهٔ علوم سیاسی آن دوره گردید. ولی به علت ممنوعیت‌ تحصیل مستخدمین دولت، در خانه به مطالعهٔ خصوصی پرداخت و از اساتیدی مانند شادروان شیخ محمدعلی کاشانی، میرزا عبدالرزاق خان یغابری، میرزاغلامحسین‌خان رهنما و میرزا جوادخان قریب (دیپلم مدرسهٔ سیاسی و ناظم مدرسهٔ آلمانی‌) بهره برد. مصدق برای رها کردن کارش دو دلیل بر می شمرد: یکی این بودکه از مسؤولیت کاری که داشتم خود را رها کنم تا بهتر بتوانم تحصیل کنم و دیگر اینکه چون تبلیغات بر علیه مستوفیان روز به روز بیشتر می شد. من خود را از جرگهٔ آنان خارج‌ نمایم و علت فراوانی تبلیغات این بود که بعد از مشروطه این اندیشه در جامعه قوت گرفت که تجدید رژیم مستلزم تشکیلات نو است‌; کارمندان پیشین باید از کار خارج شوند و جای خود را به‌ چهره‌های جدید بسپارند

برای شغل مستوفی شرایط مساعد نبود و دیگر اعتبار خود را از دست می داد. مصدق بر آن شد که در راه سیاست قدم بگذارد. مصدق شغل مستوفی خراسان را نزد آقا میرزا رضا گرکانی به امانت گذاشت. آقا میرزا مستوفی کردستان و ساوه بود.عبدالله مستوفی می نویسد « مصدق به مناسبت خصوصیتی که با برادرم آقا میرزا داشت به تقاضای خود مصدق، کار خراسان را هم ضمیمه سایر کارهای آقا میرزا گشت و فرمان و احکام آن صادر گردید».

تلاش برای نمایندگی در مجلس دوره اول

محمد مصدق در بارهٔ انتخاب خود به نمایندگی اصفهان در مجلس دورهٔ اول چنین می‌نویسد:

«روزهای اول مشروطه که هنوز مشروطیت ایران نضج نگرفته بود و مقام نمایندگی حقوق نداشت و کمتر کسی داوطلب وکالت بود، برای من نیز سهل بود که مثل بعضی از همقطارانم به نمایندگی یکی از طبقات وارد مجلس بشوم و آن چیز که مانع از هر اقدام گردید نداشتن سن سی سال بود. ولی بعد که اعتبارنامه بعضی از نمایندگان کمتر از سی سال به تصویب رسید من نیز به فکر وکالت افتادم و چون در طهران محلی برای انتخابم نبود به جهات زیر داوطلب نمایندگی از شهر اصفهان شدم:

(۱) از طبقه اعیان و اشراف در آن شهر کسی انتخاب نشده و محل آن خالی بود.

(۲) همسرم در اصفهان دو ملک موروثی داشت موسوم به کاج و خواتون‌آباد که این علاقه سبب شده بود با بعضی از رجال و اعیان آن شهر آشنا بشوم.

(۳) شاهزاده سلطان حسین میرزا نیرالدوله حاکم اصفهان و یکی از ملاکین مهم نیشابور سالها در نیشابورحکومت می‌کردو با من که مستوفی خراسان بودم ارتباط داشت.

(۴) دوستان دیگری هم در تهران داشتم که می‌توانستند به من کمک بسیار بکنند، ولی غافل از آنکه در آن دوره نیز مثل ادوار بعد اعتبارنامه‌هایی که قبل از رسمی شدن مجلس مطرح شد بدون اعتراض گذشت و اعتبارنامه من که بعد می‌خواست مطرح شود در شعبهٔ مأمور به رسیدگی مورد اعتراض قرار گرفت و میرزا جواد خان مؤتمن‌الممالک نماینده کرمان و عضو شعبه که تاریخ وفات مرحوم مرتضی‌قلی خان وکیل‌الملک والی کرمان و شوهر اول مادرم را می‌دانست چنین استدلال نمود که اگر مادرم بلافاصله پس از ۴ ماه و ۱۰ روز عدّهٔ قانونی با پدر ازدواج کرده بود و من هم نه ماه بعد از آن متولد شده بودم باز سی سال نداشتم. چون این حرف جواب نداشت صرف نظر کردم.

این اعتراض که در آن دوره بر ضرر من بود در دوره شانزدهم تقنینیه [سال ۱۳۲۵ شمسی] به سودم تمام شد و علت این بود که در کابینه وثوق‌الدوله که هنوز قرارداد1907میلادی تصویب نشده ولی رویه کار دولت معلوم بود و من می‌خواستم از ایران بروم و در یکی از ممالک اروپا اقامت کنم احتیاج به گذرنامه داشتم که طبق تصویب‌نامه هیئت وزیران به کسانی داده می‌شد که دارای سجل احوال (شناسنامه) باشند. نظر به اینکه سال ولادتم در پشت قرآنی نوشته شده بود که در دست نبود، آن را بدون تحقیق و تشخیص اختلاف سال قمری با شمسی در کلانتری ۳ شهر تهران نوشتم که شناسنامه صادر شد، و موقع انتخابات دوره ۱۶ تقنینیه طبق آن شناسنامه از هفتاد تجاوز می‌کرد. این بود که عکس سنگ قبر مرحوم وکیل‌الملک کرمانی را که تاریخ وفاتش با تمام حروف روی آن منقور است از نجف خواستم و آن را به وزارت کشور فرستادم و با همان دلیل که مؤتمن‌الممالک ثابت کرده بود که سی سال نداشتم، ثابت کردم که سالم از هفتاد کمتر است که مورد تصدیق انجمن مرکزی انتخابات قرار گرفت و اعتبارنامه‌ام را صادر کردند.»

ازدواج

سال 1280 خورشیدی، مصدق که در آن زمان ۲۲ سال داشت زهرا دختر میر سید زین العابدین ظهیرالاسلام سومین امام جمعه تهران را به همسری اختیار کرد. زهرا ملقب به شمس السلطنه بود. مادر زن مصدق دختر ناصرالدین شاه بود که لقب ضیاالسلطنه را داشت و پس از مرگ وی این لقب به دخترش زهرا که همسر مصدق بود داده شد. ازدواج این دو ۶۴ سال تا پایان زندگانی اشان ادامه یافت.. این زوج دو پسر به نامهای احمد و غلام حسین و سه دختر به نامهای منصوره و ضیااشرف و خدیجه به دنیا آوردند.

ادامه تحصیلات و بازگشت به ایران

 

دوران دانشجویی دکتر مصدق در سوئیس

مصدق‌السلطنه در سال 1287 خورشیدی برای ادامه تحصیلات خود به فرانسهرفت و پس از پایان یافتن تحصیل در مدرسه علوم سیاسی پاریس به سوئیسرفت و به دریافت درجه دکترای حقوق در دانشگاه نوشاتل آمد.

مصدق در سال ۱۲۹۳خورشیدی به ایران بازگشت و به تدریس در مدرسهٔ علوم سیاسی تهران پرداخت. در همین زمان هم به تألیف و نشر آثاری همچون کاپیتولاسیون و ایران ، دستور در محاکم حقوقی‌ ، شرکت‌های سهامی در اروپا پرداخت‌. یک سال بعد برای مدتی به عضویت حزب اعتدال و سپس حزب دموکرات درآمد. و در آبان ماه همین سال به عضویت کمیسیون تطبیق حوالجات (جانشین دیوان محاسبات) از طرف مجلس سوم به مدت ۲ سال‌انتخاب شد.

والی‌گری و وزارت

 

مصدق والی فارس

بازگشت مصدق به ایران با آغاز جنگ جهانی اول مصادف بود. مصدق‌السلطنه با سوابقی که در امور مالیه و مستوفی‌گری خراسان داشت به خدمت در وزارت مالیه دعوت شد. نزدیک چهارده ماه در کابینه‌های مختلف این سمت را نگه داشت. در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزیر وقت مالیه (مشار الملک) از معاونت وزارت مالیه استعفا داد و هنگام تشکیل کابینه دوم وثوق الدوله به اروپا رفت. در این دوران قرارداد1919به امضای وثوق‌الدوله رسید و مخالفت گسترده آزادی‌خواهان ایرانی با آن شروع شد. دکتر مصدق نیز در اروپا به انتشار نامه‌هاو مقاله‌هائی در مخالفت با این قرارداد اقدام کرد.

اندکی بعد مشیرالدوله که به جای وثوق الدوله به نخست‌وزیری انتخاب شد، او را برای تصدی وزارت عدلیه(دادگستری) به ایران دعوت کرد.

در بازگشت به ایران از راه بندر بوشهر، پس از ورود به شیراز بر حسب درخواست محترمین فارس عریضه‌ای به تهران برد و در تهران به والیگری (استانداری) فارس منصوب شد و تا کودتای سوم اسفند 1299در این مقام ماند. پس از کودتای سوم اسفند با نگارش مقالات و سخنرانی در میان رجال به مخالفت با این کودتا پرداخت.دکتر مصدق دولت کودتا را به رسمیت نشناخت و از مقام خود مستعفی گشت و برای‌مصون ماندن از تعرض کودتاچیان مدتی در میان ایل قشقایی و سپس به دعوت سران بختیاری به ایل بختیاری پناه برد.

با سقوط کابینه سید ضیاء، قوام السلطنه به نخست وزیری رسید و دکتر مصدق را به وزارت مالیه (دارائی) انتخاب کرد.

با سقوط دولت قوام السلطنه و روی کار آمدن دوباره مشیرالدوله از مصدق خواسته شد که والی آذربایجان شود. بخاطر سرپیچی فرمانده قشون آذربایجان از دستورهایش بدستور رضاخان سردار سپه، وزیر جنگ وقت، از این سمت مستعفی گشت و به تهران مراجعت کرد.

در خرداد ماه ۱۳۰۲ دکتر مصدق در کابینه مشیرالدوله به سمت وزیر خارجه انتخاب شد و با خواسته انگلیسیها برای دو ملیون لیره که مدعی بودند برای ایجاد پلیس جنوب  خرج کرده‌اند بشدت مخالفت نمود.

پس از استعفای مشیرالدوله،سردار سپه به نخست وزیری رسید و دکتر مصدق از همکاری با او خودداری کرد.

دوره رضاشاه

در سال ۱۳۰۲ مصدق کتاب حقوق پارلمانی در ایران و اروپا را تألیف کرد.دکتر مصدق در دوره پنجم و ششم مجلس شورای ملی به وکالت مردم تهران انتخاب شد. با مطرح شدن طرح انقراض سلسله قاجاریه در مجلس ، او از اندک نمایندگانی بود که با این طرح مخالفت کرد. خلاصه استدلال او این بود که سردارسپه پس از این یا به موقعیتی که قانون اساسی برای پادشاه در نظر گرفته اکتفا می‌کند و کشور از خدمات او محروم می شود، یا تبدیل به یک حاکم مستبد خواهد شد. تجربه نشان داد که پیش بینی او درست بوده است با انقراض پادشاهی خاندان قاجاررضا خان سردار سپه نخست وزیر وقت به شاهی رسید.

با پایان مجلس ششم و آغاز دیکتاتوری رضاشاه دکتر مصدق به علت ادامه مخالفت با دستگاه حاکمه رضا خان خانه نشین شد و تا سال ۱۳۱۹ در خانه شخصی‌اس زیر نظر بود و حتی از تدریس در دانشکده منع شد. در اواخر سلطنت رضاشاه پهلوی به زندان افتاد ولی پس از چند ماه با کمک ارنست پرون(دوستولیعهد) آزاد شد و زیر نظر در ملک خود در احمدآبادمجبور به سکوت شد. در سال ۱۳۲۰ پس از اشغال ایران به‌وسیله نیروهای شوروی و بریتانیا، رضا شاه از پادشاهی برکنار و به آفریقای جنوبی تبعید شد و دکتر مصدق به تهران برگشت.

نهضت ملی‌شدن صنعت نفت ایران

دکتر مصدق پس از شهریور20و سقوط رضاشاه در انتخابات دوره ۱۴ مجلس بار دیگر در مقام وکیل اول تهران به نمایندگی مجلس انتخاب شد. در این مجلس برای مقابله با فشار شوروی برای گرفتن امتیاز نفت شمال ایران، او طرحی قانونی را به تصویب رساند که دولت از مذاکره در مورد امتیاز نفت تا زمانی که نیروهای خارجی در ایران هستند منع می‌شد.

در انتخابات دوره ۱۵ مجلس با مداخلات قوام‌السلطنه (نخست وزیر) و شاه و ارتش، دکتر مصدق نتوانست قدم بمجلس بگذارد. در این دوره هدف عوامل وابسته به بریتانیا این بود که قرارداد1933دوره رضاشاه را به دست دولت ساعد مراغه ای و با تصویب مجلس تنفیذ کنند. بر اثر فشار افکار عمومی و همچنین مساعی اقلیت چهارنفره مجلس، خصوصا سخنرانی چندین روزه حسین مکی در مخالفت با این لایحه، مقصود انگلیسی‌ها تأمین نشد و عمر مجلس پانزدهم به‌سر رسید. در ۱۳۲۸ دکتر مصدق و همراهان وی همچون احمد ملکی، حسین فاطمی، دکتر کریم سنجابی، مهندس احمدزیرک زاده و دکتر سید سید علی شایگان اقدام به پایه گذاری جبهه ملی ایران کردند. گسترش فعالیت‌های سیاسی پس از شهریور ۱۳۲۰ سبب گسترش مبارزات مردم و به ویژه توجه آنان به وضع قرارداد نفت شده بود. دکتر مصدق در مجلس و بیرون از آن این جنبش را که به «نهضت ملی شدن نفت  » معروف شد، هدایت می‌کرد.

ملی شدن نفت و نخست وزیری

 

در انتخابات مجلس شانزدهم با همه تقلبات و مداخلات شاه و دربار، صندوقهای ساختگی آراء تهران باطل شد. عبدلحسین هژیروزیر دربار توسط جمعیت فدائیان اسلامترور شد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق به مجلس راه یافت. پس از ترور نخست‌وزیر وقت  سپهبد حاجیعلی رزم آرا، طرح ملی شدن صنایع نفت به رهبری دکتر مصدق در مجلس تصویب شد. پس از استعفای حسین علاکه بعد از رزم آرا نخست وزیر شده بود، مصدق به نخست وزیری رسید و برنامه خود را اصلاح قانون انتخابات و اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت اعلام کرد.دکتر مصدق بلافاصله پس از نخست وزیری اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت را در دستور کار خود قرار داد و بدین ترتیب در ۲۷ اسفند ۱۳۲۹ قانون ملی شدن صنعت نفت به تصویب مجلس شورای ملی و در ۲۹ اسفند همان سال به تصویب مجلس سنا و امضای شاه رسید.این روز از همان زمان به نام روز ملی شدن صنعت نفت نامگذاری شده‌است.

مصدق در حال سخنرانی در دادگاه لاهه

دکتر مصدق پس از به تصویب رسیدن قانون ملی شدن صنعت نفت حسین مکی و مهدی بازرگان را برای «خلع ید» شرکت نفت انگلیس و ایران به آبادان فرستاد. بیرون راندن شرکت انگلیسی با عث اعتراض دولت بریتانیا شد.پس از شکایت دولت انگلیس از دولت ایران و طرح این شکایت در شورای امنیت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نیویورک شد و به دفاع از حقوق ایران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و با توضیحاتی که در مورد قرارداد نفت و شیوه انعقاد و تمدید آن داد، دادگاه بین‌المللی خود را صالح به رسیدگی به شکایت بریتانیا ندانست و مصدق در احقاق حق ملت ایران به پیروزی دست یافت. (قاضی اختصاصی ایران در آن دادگاه، دکتر کریم سنجابی بود) وکالت ایران در این پرونده را دکتر هانری رولن رییس سابق مجلس سنای بلژیک بر عهده گرفت و برای این کار از دولت ایران دستمزدی دریافت نکرد. دکتر حسین علی آبادی از دانشکده حقوق دانشگاه تهران نیز وی را در این کار همراهی می‌کرد. در جریان این پیروزی، قاضی انگلیسی سر آرنولد مک نایر که ریاست دادگاه را برعهده داشت به نفع ایران و بر خلاف منافع دولت بریتانیا رای داد. نطق‌های دفاعیه ایران در این دادگاه توسط دکتر مصدق ایراد شد. وی در راه بازگشت به ایران به مصر رفت و مورد استقبال نخست وزیر ملی گرای آن زمان مصر سعد زغلول قرار گرفت.

کشمکش با دربار و مخالفان

انتخابات دوره هفدهم مجلس بخاطر دخالتهای ارتشیان و دربار به تشنج کشید و کار بجایی رسید که پس از انتخاب ۸۰ نماینده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه‌های باقی مانده را صادر کرد.

دکتر مصدق برای جلوگیری از کارشکنیهای ارتش و دربار درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. این درخواست از طرف شاه رد شد. به همین دلیل دکتر مصدق در ۲۵ تیرماه ۱۳۳۱ از مقام نخست‌وزیری استعفا کرد. مجلس قوام السلطنه را به نخست‌وزیری انتخاب کرد و او با صدور بیانیه شدید الحنی نخست وزیری خود را اعلام نمود.

 

تظاهرات دانشگاهیان که تبدیل به تظاهرات عمومی به نفع مصدق شد، اسفند ۱۳۳۱.

مردم ایران که از برکناری دکتر مصدق خشمگین بودند، در پی چهار روز تظاهرات در پشتیبانی از دکتر مصدق، که به کشته شدن چندین نفر انجامید، موفق به برکنار کردن دولت قوام گردیدند. در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ دکتر مصدق بار دیگر به نخست‌وزیری ایران رسید.

آیت الله کاشانی پس از 30تیر۱۳۳۱ به‌تدریج با بقائی، مکی و... متحد شد و به جبهه کودتاچیان پیوست. در رویداد 9 اسفند مشخصا روحانیونی مانند کاشانی وبهبهانی در توطئه کشتن مصدق شرکت داشتند که با هوشیاری مصدق به هدف خود نرسیدند.

در ۹ اسفند ماه ۱۳۳۱ دربار با کمک عده‌ای از روحانیون، افسران اخراجی و اراذل و اوباش توطئه‌ای علیه مصدق کردند تا او را از بین ببرند. نقشه این بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پایتخت خارج شود و اعلام دارد که این خواسته دکتر مصدق است. مصدق از نقشه اطلاع یافت و توانست جان بدر برد و توطئه شکست خورد.

چند روز بعد ، عمال دربار و چند تن از افسران اخراجی سرتیپ افشار طوس، رئیس شهربانیِ دکتر مصدق را ، ربودند و پس از شکنجه کشتند.

بدنبال استعفای بسیاری از نمایندگان طرفدار مصدق، دولت اقدام به همه‌پرسی (رفراندم) در کشور کرد تا مردم به انحلال یا عدم انحلال مجلس رای دهند. در این همه‌پرسی (که به خاطر هم‌زمان نبودن رای‌گیری در تهران و شهرستان‌ها و جدا بودن صندوق‌های مخالفان و موافقان مورد انتقاد بسیاری قرار گرفت) در حدود دو میلیون ایرانی به انحلال مجلس رای دادند و مجلس در روز ۲۳ مرداد ۱۳۳۲ منحل شد.

جدایی کاشانی

 

سید ابوالقاسم کاشانی از جمله کسانی بود که در پی پشتیبانی مردمی از محمد مصدق به گروه هواخواهان او پیوست. حضور او در مناقشه ۳۰ تیر که سرانجام منجر به پیروزی جبهه ملی و صنعت ملی شدن نفت و رسیدن دوباره مصدق به نخست وزیری شد، اوج همکاری روحانیون با دولت مردمی محمد مصدق بود. اما این پشتیبانی‌ها دیری نپایید. پخش اخبار نادرست علیه وجهه مذهبی مصدق، ترس از گسترش کوششهای حزب توده و هراس نابودی دودمان تنها فرمانروای شیعی جهان، روحانیون را از دولت محمد مصدق دور کرد. اختلاف‌ها با چند انتصاب دولت مصدق که مورد انتقاد مذهبی‌ها بود، بالا گرفت و سرانجام منتهی به فروپاشی مجلس هفدهم به وسیله همه پرسی عمومی شد که کاشانی را به سمت مخالفت و دشمنی با دولت مصدق گرایش داد. در ماه‌های آخر عمر دولت محمد مصدق، کاشانی گرچه سکوت کرده بود اما پیدا و پنهان و با پشتیبانی از دسته جات مذهبی، به ویژه دار و دسته شعبان بی مخ ، اعلام پیاپی در خطر بودن اسلام و تحریک به مقاومت گروه‌هایی که علقه مذهبی داشتند، آشکارا به تضعیف دولت محمد مصدق اهتمام ورزید. درنتیجه کودتاچیان که از این اختلاف بیش‌ترین استفاده را برده بودند، کار مردمی‌ترین دولت تاریخ معاصر ایران را یک سره ساختند. پس از موفقیت کودتای 28 مرداد ، سید ابوالقاسم کاشانی به شاهی که با کودتا علیه دولت قانونی کشور خود، به کشور و قدرت بازگشته بود تبریک گفت و او را از جمله کسانی می‌دانند که در نوشتن پیام تبریک مرجعیت زمان، بروجردی به شاه دخیل بود. در یک اظهارنظر آشکار پس از کودتا نیز کاشانی گفت:

 

«مصدق شاه را مجبور کرد که ایران را ترک نماید اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد بازگشت. ملت شاه را دوست دارد و رژیم جمهوری مناسب ایران نیست»

کودتا علیه دولت مصدق

 

تصویر محمد مصدق به عنوان شخصیت سال مجله تایم در سال ۱۹۵۲

در کودتای 25 مرداد۱۳۳۲ بنا بر نقشه سازمان‌های جاسوسی آمریکا و انگلیس برای براندازی دولت مصدق، شاه فرمان برکناری دکتر مصدق را امضا کرد و رئیس گارد سلطنتی، سرهنگ نصیری را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزیر فرمان را به وی ابلاغ کند. همچنین نیروهایی از گارد سلطنتی مامور بازداشت چند تن از وزرای دکتر مصدق شدند. ولی نیروهای نگهبان نخست‌وزیری رئیس گارد سلطنتی و نیروهایش را خلع سلاح و بازداشت نمودند.

شعبان بی مخ و اربابش

در روز ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲ دولت‌های آمریکا و بریتانیا دست به کودتای دیگری زدند که این‌بار باعث سرنگونی دولت مصدق گشت. در این روز سازمان سیا با خریدن فتوای برخی از روحانیون و همچنین دادن پول به ارتشیان، ولگردان و اوباش تهران آنها را به خیابان‌ها کشانید. کودتاچیان توانستند به آسانی خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندین ساعت نبرد خونین گارد نگهبانی نخست وزیری را نابود کنند و خانه وی را پس از غارت کردن به آتش بکشانند.

شعبان بی مخ در کودتای ۲۸ مرداد

در روز ۲۹ مرداد دکتر مصدق و یارانش خود را به حکومت کودتا به رهبری سرلشگر زاهدی تسلیم کردند.

 

حمله به منزل مصدق

بدین ترتیب در کودتای 28 مرداد 1332 ( 19اوت1953) سازمانهای جاسوسی بریتانیا و ایالات متحده آمریکا با کودتادکتر مصدق را برکنار کرده و محمد رضا شاه پهلوی را که پس از شکست کودتای 25 مرداد به رمرفته بود بازگرداندند و به قدرت رساندند.

شعبان بی مخ و کاشانی پس از کودتا

 

محاکمه و زندان و خانه نشینی

 

مصدق به منزلش در روستای احمدآباد تبعید شد

 

 

مصدق پس از کدتای 28 مرداد در دادگاه نظامی محاکمه شد. او در دادگاه از کارها و دیدگاه‌های خود دفاع کرد. دادگاه وی را به سه سال زندان محکوم کرد. پس از گذراندن سه سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد رانده شد و تا پایان زندگی زیر نظارت شدید بود.

در سال ۱۳۴۲ همسر دکتر مصدق، خانم ضیاالسلطنه، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. حاصل ازدواج وی و دکتر مصدق دو پسر و سه دختر بود.

در ۱۴ اسفند ماه ۱۳۴۵ ساعت ۶ صبح دکتر محمد مصدق بدلیل بیماری سرطان، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. مصدق وصیت کرده بود او را کنار کشته‌شدگان 30تیردر ابن بابویه دفن کنند، ولی با مخالفت شاه چنین نشد و او در یکی از اتاقهای خانه‌اش در احمدآبادبه خاک سپرده شد.

آثار دکتر مصدق

کتاب‌ها

1.     مسؤولیت دولت برای اعمال خلاف قانونی که از مستخدمین دولتی در موقع انجام وظایف‌شان صادر می‌شود و قاعدهٔ عدم تسلیم مقصرین سیاسی: رساله‌ای به زبان فرانسه در مدرسه علوم سیاسی پاریس.

2.     وصیت در حقوق اسلامی (شیعه‌): رسالهٔ دکترای مصدق به زبان فرانسه (۱۹۱۴ م‌). ترجمه به فارسی توسط علی‌محمد طباطبایی قمی چاپ انتشارات زریاب‌

3.     کاپیتولاسیون و ایران: پس از انتشار خبر الغای کاپیتولاسیون در اول اکتبر ۱۹۱۴ در ترکیهٔ عثمانی مصدق این کتاب را برای آگاهی مردم از نتایج منفی وجود چنین قانونی و نیزبرای تشویق دولت ایران به الغای کاپیتولاسیون نگاشت‌. به این ترتیب او اولین کسی بوده که در ایران به مصونیت سیاسی اتباع دول بیگانه اعتراض کرد و خواهان‌الغای این رژیم مخالف آزادی و استقلال مملکت شد.

4.     شرکت سهامی در اروپا: این کتاب بعد از اظهارات اردشیر جی، نمایندهٔ زرتشتیان هند در ایران، مبنی بر این‌که تاکنون در ایران کتابی دربارهٔ شرکت‌های تجاری منتشر نشده و دراین خصوص کمبودی وجود دارد، با مطالعهٔ قوانین مختلف کشورهای اروپایی، در آبان ۱۲۹۳ در ۱۰۳ صفحه انتشار یافت‌.

5.     دستور در محاکم حقوقی: این کتاب نتیجهٔ مطالعات گستردهٔ حقوقی مصدق بود که به درخواست مدیر مدرسهٔ سیاسی تهران، دکتر ولی‌الله‌خان نصر تالیف گردید.

6.     مختصری از حقوق پارلمانی در ایران و اروپا برای آقای محترم نمایندگان دوره پنجم تقنینیه‌: در ۷۲ صفحه در سال ۱۳۰۲

7.     اصول قواعد و قوانین مالیه در ممالک خارجه و ایران قبل از مشروطیت و دورهٔ مشروطه: ابتدا در سال ۱۳۰۴ بعدها در ۱۳۷۷ با پیش‌گفتاری از عزت‌الله‌سحابی و مقدمه‌ای از علی‌اکبر شبیری‌نژاد به وسیلهٔ نشر “فرزان‌” تجدید چاپ شد. در این کتاب مصدق به ارائه اطلاعات و تجربیات خود در امور مالی به عموم‌مردم پرداخت.

  • کتاب‌های پنج‌گانه اخیر را مصدق در قلمرو عمومی قرار داد و بر صفحهٔ عنوان آنها نوشت‌: مجانی و حق طبع و ترجمه آزاد است‌

مقالات

1.     اسقاط دعاوی یا قاعدهٔ مرور زمان‌: در اولین شمارهٔ مجلهٔ علمی در سال ۱۲۹۳ به چاپ رسید.

2.     تصویب بودجه در پارلمان‌های مختلف‌: مقالهٔ مزبور در مجلهٔ آینده دورهٔ اول، در سال ۱۳۰۴ بدون نام و با ذکر امضاء محفوظ به چاپ رسید.

3.     انتخابات در اروپا و ایران

4.     تابعیت در ایران‌

5.     اصول مهمهٔ حقوق مدنی و حقوق تجاری ایران‌: این مقاله دربارهٔ سیر قوانینی مانند حقوق مدنی، عقود، حقوق خانواده، حقوق توارث، املاک و تجارت در ایران از هنگام وروداسلام تا آغاز مشروطیت و نیز دورهٔ بعد از مشروطیت است‌. مقالات ردیف‌های ۳، ۴ و ۵ در مجلهٔ آینده، دورهٔ دوم، سال ۱۳۰۵ به چاپ رسید.

6.     طرح پیشنهادی برای اصلاح قانون انتخابات‌: در دورانی که مصدق در مجلس چهاردهم نماینده بود، در روزنامهٔ اطلاعات ۱۳۲۳/۲/۲۳ چاپ شد.

7.     مسئلهٔ انتخابات: در یک مقدمه و در شش فصل که به بیان و بررسی قوانین انتخاباتی در ایران پرداخته است، در دورهٔ نمایندگی مصدق در مجلس چهاردهم و به درخواست مجلهٔ آینده، دورهٔ سوم در مهرماه ۱۳۲۳ چاپ شده است .

خاطرات، نطق‌ها و نامه‌ها

1.     خاطرات و تألمات مصدق‌: با یادداشت غلامحسین مصدق و توضیح ایرج افشار، تهران، انتشارات علمی، چاپ اول ۱۳۶۴، چاپ هشتم ۱۳۷۵. این کتاب توسط دکتر محمدعلی همایون‌کاتوزیان به زبان انگلیسی ترجمه شد.

2.     دکتر مصدق و نطق‌های تاریخی او در دورهٔ پنجم و ششم تقنینیه: گردآورنده حسین مکی، تهران، انتشارات جاویدان، چاپ سوم ۱۳۶۳. این کتاب قبلا در سال‌های ۱۳۲۴ و۱۳۵۸ نیز چاپ شده بود

3.     سیاست موازنهٔ منفی در مجلس چهاردهم: شامل نطق‌های مصدق در مجلس چهاردهم، دو جلد در یک جلد، گردآورنده حسین کی‌استوان، مدیر روزنامهٔ مظفر، تهران‌انتشارات اسلامی، ۱۳۲۷، ۱۳۲۹، ۱۳۵۶

4.     نطق‌ها و مکتوبات دکتر مصدق در ادوار ۵و ۶و ۱۴و۱۶ مجلس و در دوران نخست وزیری‌ ـ دفتر ۱ تا ۱۰” انتشارات مصدق ۹ـ۱۳۴۸

5.     مدافعات مصدق و رولن در دیوان بین‌المللی لاهه، تهران، انتشارات زبرجد، بی‌تا

6.     'نامه‌های دکتر مصدق‌: دو جلد، گردآورنده‌: محمد ترکمان، تهران، نشر “هزاران‌”، ۱۳۷۴ و ۱۳۷۷.

7.     دکتر محمد مصدق در محکمهٔ نظامی، سرهنگ جلیل بزرگ‌مهر، دو جلد، تهران، نشر تاریخ ایران، ۱۳۶۳، دوبار در سال‌های ۶۹ و ۷۸ در یک جلد توسط انتشارات “نیلوفر” نیز انتشار یافته است‌.

8.     دکتر محمد مصدق در دادگاه تجدیدنظر نظامی‌: جلیل بزرگ‌مهر، تهران، شرکت سهامی انتشار، ۱۳۶۵

9.     دکتر محمد مصدق و رسیدگی فرجامی در دیوان کشور:تهران، شرکت سهامی انتشار، ۱۳۶۵ یا ۱۳۶۷

10.                        تقریرات مصدق در زندان‌: زیر نظر ایرج افشار، تهران، سازمان کتاب، ۱۳۵۹; بعدها تحت عنوان “رنج‌های سیاسی دکتر مصدق‌” با توضیحات عبدالله برهان به وسیله‌ی‌نشر در سال ۷۰ چاپ گردید و چاپ سوم آن در سال ۱۳۷۷ منتشر شد.

 

نوایران
به گروه نوایرانیان در گوگل گروپ بپیوندید
Newiranian@googlegroups.com

اعتماد بنفس بالا، یک ضرورت حیاتی (روانشناسی)               "نوایران"

اعتماد بنفس بالا، یک ضرورت حیاتی
 

عـزت نــفس و اعــتماد بنفس بنیادی ترین بخش شخصیت یـك فرد می بـاشـد كه در تمام جوانب زندگی فرد خود را به نـحـوی متـظـاهــر می سازد. اعتماد بنفس سالم و بالا یك ضرورت حـیـاتی و مـطـلق بـــرای هر فردی میباشد. اعتماد بنفس را میتوان چنین تعریف كرد:
▪ باور و اعتقادی كه فرد نسبت به خود دارا میباشد.
▪ شناخت ارزش و اهمیت خویش-داشتن اعتماد و رضایت از خویش.
▪ توانایی برخورد و كنارآمدن با چالشهای اساسی زندگی.
▪ تـوانـایـــی ارزیابی درست و دقیق خویش-پذیرش خویش و ارزش نهادن به خود بدون هیچگونه قید و شرطی.
▪ توانایی شناخت و پذیرش نقاط ضعف و قـوت و محدودیت های خویش.
● افرادی كه از اعتماد بنفس پایینی برخوردار میباشند دارای خصوصیات زیر هستند:
▪ مرتبا خودشان را مورد انتقاد و سرزنش قرار میدهند.
▪ هنگام صحبت كردن در چشمان فرد مقابل خود هنگام نگاه نمیكنند. با سر پایین و قدمهای آهسته قدم بر میدارند.
▪ در پذیرش تعریف و تمجیدها و تعارفاتی كه به آنان میشود مشكل دارند (تصور میكنند سزاوار آنها نبوده و یا دیگران در صدد تمسخر آنها میباشند).
▪ معمولا احساس میكنند قربانی رفتار دیگران هستند.
▪ احساس تنهایی میكنند حتی زمانی كه در یك جمع قرار دارند.
▪ در درون خود احساس خلاء و پوچی میكنند.
▪ احساس میكنند با دیگران تفاوت دارند.
▪ احساس افسردگی، گناه و شرمساری دارند.
▪ نسبت به تواناییهای خود برای رسیدن به موفقیت تردید دارند. عدم خودباوری.
▪ از موقعیتهای نو و جدید می هراسند.
▪ از شكست وموفقیت می هراسند.
▪ مرتبا سعی در راضی نگاهداشتن دیگران دارند.
▪ دچار هراس اجتماعی میباشند.
▪ قادر به مدیریت زمان خود نمیباشند.
▪ عادت به پشت گوش انداختن كارها دارند.
▪ در مقابل انتقاد، اظهار نظر و سرزنشهای دیگران (خواه واقعی، خواه واهی) بسیار آسیب پذیر میباشند.
▪ از ابراز عقاید و احساسات خود خودداری میكنند زیرا از چگونگی واكنش دیگران هراس دارند.
▪ خود را درگیر مواد مخدر و یا روابط مخرب میكنند.
▪ از تعیین یك هدف مشخص و پیروی از آن عاجز میباشند.
▪ قادر به بیان خواسته ها و نیازهای خویش نمیباشند.
▪ معمولا عصبانی و پرخاش گر میباشند.
▪ ارزیابی غیر واقعی از خود دارند.
▪ تحمل عیب و كاستی را نداشته و كمالگرا میباشند.
▪ احساس خوب آنها وابسته به عوامل خارجی اعم از وقایع روزانه و یا نوع رفتار دیگران با آنها دارد.
● وابستگی هیجانی دارند: برای دستیابی به یك احساس خوشایند به دنیای خارج خود وابسته میباشند. مانند:
▪ وابستگی به مواد: مانند غذا، داروها، الکل مواد مخدر به منظور پر كردن خلاء درونی خود و تسكین دردهایشان.
▪ وابستگی به رفتارها: مانند خرج كردن پول، قمار بازی و تماشای تلویزیون. به منظور پر كردن خلاء درونی و تسكین دردهایشان.
▪ وابستگی به مال: برای تعیین میزان ارزش و شایستگی خود به پول و مال وابسته هستند.
▪ وابستگی عاطفی : برای داشتن حس ارزشمندی، شایستگی و امنیت به توجه، پذیرش و تائید فرد دیگری (معشوق خود) وابسته میباشند.
● اعتماد بنفس واقعی
اعتماد بنفس حقیقی یك حس درونی می باشد بدون وابستگی به جهان خارج، رویدادها، موفقیتها، شكستها و افراد دیگر. اما عزت نفس و اعتماد بنفس واقعی بسیار نادر و نایاب میباشد زیرا اغلب اعتماد بنفسها كاذب و نقابی برای پنهان سازی اعتماد بنفس پایین میباشد. اعتماد بنفسهای غیر واقعی را میتوان در موارد زیر یافت:
▪ اعتماد بنفسهای كاذب: اینگونه اعتماد بنفسها وابسته و زود گذر میباشند.مانند اعتماد بنفسهایی كه به جهت ثروت،شهرت،محبوبیت،به تن داشتن لباسهای فاخر،قدرت و زیبایی ظاهر در افراد نمود می یابند كه همگی كاذب بوده و ارتباطی به ماهیت واقعی فرد ندارند.
▪ گستاخی: معمولا مردم افراد پر رو و گستاخ را با افراد با اعتماد بنفس بالا اشتباه میگیرند.اما پررویی نیز یك نوع نقاب برای استتار بی كفایتی و اعتماد بنفس پایین میباشد.
▪ متظاهرها: اینگونه افراد خود را با اعتماد بنفس، شاد، موفق و شكست ناپذیر نشان میدهند. اما از درون احساس پوچی و خلاء كرده و از شكست بسیار هراسانند.
همچنین اعتماد بنفس به مفهوم برتری داشتن، تكبر وخود بینی نمیباشد زیرا این خصوصیات رفتاری از اعتماد بنفس پایین نشات میگیرند. اعتماد بنفس شما نباید یك پدیده مقایسه ای و رقابتی باشد زیرا در این هنگام شما خود را در معرض احتیاج و وابستگی به پذیرش دیگران قرار خواهید داد كه با اعتماد بنفس واقعی و ناب منافات دارد. افراد با اعتماد بنفس بالا نیازی به پذیرش، موافقت، تائید، تشویق و دلگرمی دیگران ندارند. همچنین اعتماد بنفس بالا اینگونه نیست كه شما را از هر گونه تردید، یاس ونگرانی مصون بدارد بلكه تنها تحمل و غلبه بر آنها را برای شما آسانتر میسازد.
● خصوصیات افراد با اعتماد به نفس بالا
▪ برخوردار از مركز كنترل درونی: غم و شادی آنان وابسته به عوامل خارجی نیست.
▪ از لحاظ جسمانی، احساسی، ذهنی و معنوی از خود مراقبت میكنند.
▪ میانه روی را در افكار، احساسات و رفتارهای خویش حفظ میكنند.
▪ قادر به پذیرش و پند گیری از اشتباهات خود میباشند. قادر به بیان جمله "من اشتباه كردم" میباشند.
▪ توانایی بخشش اشتباهات خود و دیگران را دارند.
▪ مسئولیت اداره زندگی خود را بعهده میگیرند.
▪ تفاوتهای فردی میان افراد را ارج مینهند.
▪ به نقطه نظرات دیگران گوش میدهند.
▪ همواره مسئولیت ادراكات، احساسات و واكنشهای خود را بعهده گرفته و هیچگاه آنها را فرافكنی نمیكنند.
▪ از نقاط ضعف و قوت خود آگاهی دارند.
▪ همواره در حال پیشرفت و ترقی بوده و از ریسكهای مثبت در زندگی بیم ندارند.
▪ دارای اعتماد بنفس و خود باوری بوده و به خود ارج میدهند.
▪ اعتماد بنفس آنان بدور از خودبینی و غرور میباشد.
▪ از آنكه مورد انتقاد قرار گیرند نمی هراسند.
▪ هنگامی كه از آنان پرسشی میگردد حالت تدافعی بخود نمیگیرند.
▪ در برابر موانع و مشكلات به آسانی تسلیم نمیگردند.
▪ نیازی به تحقیر و تمسخر دیگران ندارند.
▪ از آنكه در كاری شكست بخورند ویا در حضور دیگران نادان بنظر برسند ابایی ندارند.
▪ هیچگاه خود را مورد انتقاد و سرزنش مخرب و شدید قرار نمیدهد.
▪ توانایی خندیدن به خود و زیاد جدی نگرفتن خود را دارند.
▪ به خویشتن و توانایی خودشان ایمان و اعتماد دارند.
▪ به تصمیم گیری هایشان اعتماد دارند.
▪ باور دارند كه فردی با ارزش، با قابلیت، دوست داشتنی، پذیرفتنی و مهم میباشند.
▪ نیازی به كمالگرایی ندارند.
▪ هیچگاه خودشان را با دیگران مقایسه نمیكنند.
▪ از آنكه دیگران چگونه نسبت به آنان می اندیشند واهمه و نگرانی ندارند.
▪ نیازی به اثبات و توجیه افكار و عقاید خود به دیگران ندارند.
● چگونه اعتماد بنفس خود را افزایش دهید
▪ آگاه باشید كه ارزش شما به عنوان یك انسان بستگی به داشتن وزن ایده آل، زیركترین و باهوشترین بودن، مشهوربودن، محبوب ترین بودن، سریع ترین بودن، بالاترین نمره و یا رتبه را داشتن، شوخ طبع ترین بودن، خوش لباس ترین بودن، بهترین خانه و ماشین را داشتن و بهترین دوستها را داشتن نبوده و تنها به خودتان بستگی دارد.
▪ توانایی ها، استعدادها و موفقیتهای خود را جشن بگیرید.
▪ خود را به خاطر اشتباهاتی كه مرتكب گشته اید عفو كنید.
▪ بروی نقاط ضعف خود تمركز نكنید. هر انسانی نقاط ضعف خاص خود را دارد.
▪ با حقوق فردی خود آشنا شده و از آنها پیروی كنید.
▪ از تحقیر و سرزنش خود دوری كرده و مثبت اندیشی را فرا گیرید.
▪ خود را بر اساس یك سری استانداردهای منطقی و دور از دسترس مورد قضاوت قرار ندهید.
▪ یاد بگیرید كه شما یك انسان منحصر بفرد بوده و تنها خود شما مسئول تصمیم گیریهای زندگیتان میباشید.
▪ بیاموزید كه با پشتكار و سماجت قادر خواهید بود به موفقیت دست یابید.
▪ بیاموزید كه شما نیازی به تلاش بی وقفه برای كامل گشتن ندارید.
▪ خودتان تعیین كننده مفهوم موفقیت باشید.

 

 

 


 

 

 


 

افسانه خارپشتها(داستانی)                  "نوایران"

 

 La fábula del erizo

افسانه خارپشتها


در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند

Durante la Edad de Hielo, muchos animales murieron a causa del frío.

 

و بدینترتیب همدیگررا حفظ کنند.ولی خارهایشان یکدیگررادر کنار هم زخمی میکرد. مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند.بخاطر هیمن مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند.و بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند

Los erizos dándose cuenta de la situación, decidieron unirse en grupos. De esa manera se  abrigarían y protegerían entre sí, pero las espinas de cada uno herían a los compañeros más cercanos, los que justo ofrecían más calor. Por lo tanto decidieron alejarse unos de otros y empezaron a morir congelados.

Así que tuvieron que hacer una elección, o aceptaban las espinas de sus compañeros o  desaparecían de la Tierra. Con sabiduría, decidieron volver a estar juntos. De esa forma aprendieron a convivir con las pequeñas heridas que la relación con una persona muy cercana puede ocasionar, ya que lo más importante es el calor del otro.

ازاینرو مجبور بودند برگزینند.یاخارهای دوستان را تحمل کنند و یانسلشان از روی زمین  بر کنده شود.

 

دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست

و این چنین توانستند زنده بمانند


De esa forma pudieron sobrevivir.
Moraleja de la historia
La mejor relación no es aquella que une a personas perfectas, sino aquella en que cada individuo aprende a vivir con  los defectos de los demás y  admirar sus cualidades.


 

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه

 

آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید

 

 نوایران

به گروه نوایرانیان در گوگل گروپ بپیوندید


Newiranian@googlegroups.com

شاگرد زيرك و استاد !(داستان)              "نوایران"


شاگرد زيرك و استاد !

 استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:  آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟   شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: " بله او خلق کرد "   استاد پرسید: " آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟ "   شاگرد پاسخ داد: " بله, آقا "   استاد گفت: " اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست ، خدا نیز شیطان است! "   شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.   شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: " استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟ "   استاد پاسخ داد: " البته "   شاگرد ایستاد و پرسید: " استاد ، سرما وجود دارد؟ "   استاد پاسخ داد: " این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "   شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.   مرد جوان گفت: " در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم، در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شیء را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شیء انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F)، نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."   شاگرد ادامه داد: " استاد تاریکی وجود دارد؟ "   استاد پاسخ داد: " البته که وجود دارد "   شاگرد گفت: " دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد. "   در آخر مرد جوان از استاد پرسید: " آقا، شیطان وجود دارد؟ "   زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: " البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست. "   و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید. "   نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش چیزی نبود جز ، آلبرت انیشتن !

 

فرستنده : فهیمه

 ــ 2ــ

آنچه انشـتین گفته اسـت:

 

 

زندان مـا: موجود انسـاني جزئي از كل آن چيزيسـت كه ما به آن جهان ميگوئيم منتها جزئی كه حد زمانی و مكاني خاص خود را دارد او سـعي در اين دارد كه خود را جدا از متعلقات ديگر ارزيابي كند و با توهمي فراتر از حقيقت به اطراف بنگرد. اين توهم در حقيقت زندان ماسـت. ما را در توقعات و علايق شـخصي در مورد افـراد معـدودي در بند مي كند. سـعي ما بايد بر اين باشـد كه خود را ازين زندان برهانيم و اين كار را با گسـترش دايره بخشـش نسـبت به تمام موجودات روي زمين و تمام طبيعت با همه زيبايي هايش صورت دهـيم.

فرق من و گاو: آنچه مرا در زندگي همواره شـادمان و نيكبخت نگه مي دارد زيبايي حقيقت و نيكي اسـت  داشـتن هدف يا زندگي راحت و يا خوشـبختي هرگز اسـباب دل خوشی من نبوده اسـت. اين گونه اخلاق فقط بکار يك گله گاو مي خورد كه بدنبال هدفی در پف زندگي راحت در جسـتجوي خوشـبختي بر مي آیند.

تیغ دادن در کف زنگی مست: توسـعه تکنولوژی بدون هدف درسـت مثل تبر دادن به دسـت يك جانی بال فطره اسـت.

باور متقابل: هر گونه تفاهم و همزیسـتي در ميان انسانها بايد مبتنی بر باور متقابل باشـد. باور متقابل اسـت كه انسـان ها را بهم نزديك ميكند. بعد از آن بايد از نهاد هايی چون دادگاههای دادگستری و سـازمان هاي پوليس ياد كرد.

حقيقت و ضد حقيقت: هر قـدر قوانين ریاضی مبتنی بر حقيقت و واقعیت با شـد نمیتوان به آن اطمینان كرد و در مقابل هر چه اين قوانين از حقيقت و واقعیت دور باشـند قابل اطمینان تر اند.

کدام مهم تر اسـت؟: تخیل به مراتب از دانسـتن و علم مهمتر اسـت.

نادانی را دسـت كم نگيريد: هرگز ندانسـتن هاي خود را دسـت كم نگيريد. ندانسـتن بد تر از دانسـتن اسـت

قوه جاذبه: قانون قوه جاذبه درمورد اشـخاصيكه به دام عـشـق مي افتـند صدق نميكند.      

شـمارش: نه هـر چه را كه بتوان باز شـمرد قابل شـمارش اسـت و نه هـر چیز را كه نمیتوان باز شـمرد، مي شـود شـمارش كرد.

آدم با ارزش: به جای اینکه سعی كنيد آدم موفقی باشـيد بكوشـيد تا آدم با ارزش شــويد.

آبله ملی: ناسـيوناليسـم بيماري كودكانه اسـت نوعی آبله اسـت كه جنس بشـر به آن مبتلا مي شـود.

انسـان و كمپيوتر: كمپـيوتر ها به طرزی باور نکردنی سـرعت دارند. دقت دارند و احمق اند.انسـانها به طرزی باور نکردنی كند حرکت هسـتند دقت ندارند و با هوش اند. اين هر دو در كنار هم قدرتی فرا تر از حد تصور را بو جود مي آورند.

حفظ صلح: صلح را با زور نمیتوان بو جود آورد و حفظ كرد. حفظ صلح تنها با تفاهم ميسـر اسـت.

آه چقدر متنفّر: قهرمانی میدانی، خشـونت بي رويه و تمام چیز هايی كه به نام مهین پرسـتي تبلیغ ميشـود مورد تنفر من اسـت. آه كه چقـدر من اين گونه كار ها را تقبيه ميكنم.

آدم كشي: به نظر من آدم كشي در میدان جنگ هیچ تفاوتی با قـتل عمد ندارد.

جنگ هميشـه هسـت: مادامی كه بشـر روي زمين هسـت جنگ هم اسـت.

من و آلمان ها و فرانسـويها: اگر صحت تئوری نسـبيت من ثابت شـود آلمان ها مرا آلمانی خواهند خواند فرانسـويها خواهند گفت كه من متعلق بتمام جهان هسـتم و شـهروند جهانم. اما اگر خلاف آن ثابت شـود فرانسـويها خواهند گفت كه من آلمانی هسـتم و آلمان ها ادعا خواهند كرد كه من يك يهودي ام.

دو چرخه سـواري: زندگي مثل دوچرخه سـواري اسـت براي آنكه تعادل خود را حفظ كنيد بايد مرتب پا بزنی و حرکت كنيد.

 

نوایران
به گروه نوایرانیان در گوگل گروپ بپیوندید
Newiranian@googlegroups.com

 

نصیحت زرتشت(دینی)                         "نوایران"

 

سي نصيحت زرتشت

 

 

    1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسيده است رنج و اندوه مبر    2. قبل از جواب دادن فکر کن    3. هيچکس را تمسخر مکن    4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور    5. خود براي خود، زن انتخاب کن    6. به شرر و دشمني کسي راضي مشو    7. تا حدي که مي تواني، از مال خود داد و دهش نما    8. کسي را فريب مده تا دردمند نشوي    9. از هرکس و هرچيز مطمئن مباش   10. فرمان خوب ده تا بهره خوب يابي   11. بيگناه باش تا بيم نداشته باشي   12. سپاس دار باش تا لايق نيکي باشي   13. با مردم يگانه باش تا محرم و مشهور شوي   14. راستگو باش تا استقامت داشته باشي   15. متواضع باش تا دوست بسيار داشته باشي   16. دوست بسيار داشته باش تا معروف باشي   17. معروف باش تا زندگاني به نيکي گذراني   18. دوستدار دين باش تا پاک و راست گردي   19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتي شوي   20. سخي و جوانمرد باش تا آسماني باشي   21. روح خود را به خشم و کين آلوده مساز

  22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

  23. در انجمن نزد مرد نادان منشين که تو را نادان ندانند

  24. اگر خواهي از کسي دشنام نشنوي کسي را دشنام مده   25. دورو و سخن چين مباش و نزديک دروغگو منشين   26. چالاک باش تا هوشيار باشي   27. سحر خيز باش تا کار خود را به نيکي به انجام رساني   28. اگرچه افسون مار خوب بداني ولي دست به مار مزن تا تو را نگزد و نميري   29. با هيچکس و هيچ آييني پيمان شکني مکن که به تو آسيب نرسد   30. مغرور و خودپسند مباش، زيرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالي شود چيزي باقي نمي ماند.   

زنی‌ را می شناسم من(ادبیات)           "نوایران"



 

سیمین بهبهانی

 
 زنی‌ را   می شناسم من
  که شوق بال و پر دارد
  ولی از بس که پُر شور است
  دو صد بیم از سفر دارد
 
 زنی را می شناسم من
 که در یک گوشه ی خانه
 میان شستن و پختن
 درون آشپزخانه  
  سرود عشق می خواند
 نگاهش ساده و تنهاست
 صدایش خسته و محزون
 امیدش در ته فرداست
 
 زنی را می شناسم من
 که می گوید پشیمان است
 چرا دل را به او بسته
 کجا او لایق آنست؟
 
 زنی هم زیر لب گوید
 گریزانم از این خانه
 ولی از خود چنین پرسد
 چه کس موهای طفلم را
 پس از من می زند شانه؟
 
 زنی آبستن درد است
 زنی نوزاد غم دارد
 زنی می گرید و گوید
 به سینه شیر کم دارد
 
 زنی با تار تنهایی
 لباس تور می بافد
 زنی در کنج تاریکی
 نماز نور می خواند
 
 زنی خو کرده با زنجیر
 زنی مانوس با زندان
 تمام سهم او اینست :
  نگاه سرد زندانبان !
 
  زنی را می شناسم من
  که می میرد ز یک تحقیر
  ولی آواز می خواند
 که این است بازی تقدیر
 
 زنی با فقر می سازد
 زنی با اشک می خوابد
 زنی با حسرت و حیرت
 گناهش را نمی داند
 
 زنی واریس پایش را
 زنی درد نهانش را
 ز مردم می کند مخفی
 که یک باره نگویندش
 چه بد بختی چه بد بختی!
 
  زنی را می شناسم من
  که شعرش بوی غم دارد
 ولی می خندد و گوید
 که دنیا پیچ و خم دارد
 
  زنی را می شناسم من
  که هر شب کودکانش را
  به شعر و قصه می خواند
  اگر چه درد جانکاهی
 درون سینه اش دارد
 
 زنی می ترسد از رفتن
 که او شمعی ست در خانه
 اگر بیرون رود از در
 چه تاریک است این خانه!
 
  زنی شرمنده از کودک
 کنار سفره ی خالی
 که ای طفلم بخواب امشب
  بخواب آری
 و من تکرار خواهم کرد
  سرود لایی لالایی
 
  زنی را می شناسم من
  که رنگ دامنش زرد است
  شب و روزش شده گریه
  که او نازای پردرد است !
 
 زنی را می شناسم من
 که نای رفتنش رفته
 قدم هایش همه خسته
 دلش در زیر پاهایش
 زند فریاد که: بسه
 
  زنی را می شناسم من
  که با شیطان نفس خود
 هزاران بار جنگیده
 و چون فاتح شده آخر
 به بدنامی بد کاران
 تمسخر وار خندیده !
 
  زنی آواز می خواند
 زنی خاموش می ماند
 زنی حتی شبانگاهان
  میان کوچه می ماند
 
 زنی در کار چون مرد است
 به دستش تاول درد است
 ز بس که رنج و غم دارد
 فراموشش شده دیگر
 جنینی در شکم دارد
 
 زنی در بستر مرگ است
 زنی نزدیکی مرگ است
 سراغش را که می گیرد؟
 نمی دانم، نمی دانم
 شبی در بستری کوچک
 زنی آهسته می میرد
 
 زنی هم انتقامش را
 ز مردی هرزه می گیرد
 …زنی را می شناسم من 

--

 
 
نوایران
به گروه نوایرانیان در گوگل گروپ بپیوندید
Newiranian@googlegroups.com

نگاره فروهر(تاریخی فرهنگی)                 "نوایران"

 

 

نگاره فروهر


 

نماد میهنی

از دوران پادشاهی مادها و سپس شاهنشاهی هخامنشیان، نگاره فروهر نشانه نماد میهنی بوده و آدمی را در پیکره و سیمای شاهین تیزچنگ و بلندپروازی نشان می‌دهد که آن‌را نماد توانایی، سر بلندی و فر و شکوه می‌دانستند و پرچم‌های خود را به نما و سیمای شاهین می‌آراستند.
نماد دین زرتشتی

ایرانیان پیرو اشو زرتشت برای این نیروی مینوی که بن مایه آن جنبش و پیشرفت بسوی رسایی، فرامایگی و والایی است، هیچ پیکره‌ای را بهتر و شایسته تر از شاهین نیافتند و آنچه که در گذشته نشانه فر و شکوه و سر بلندی بود و انگیزه ملی و میهنی داشت با اندک دگرگونی در سر و پای شاهین به سیمای کنونی در آوردند، تا هم بن‌مایه مینوی را نشان دهد و هم نمودار سر بلندی و سر فرازی ایرانیان باشد.

در نگاره فروهر دو نیروی همیستار (مخالف) «سپنتامینو» (نشانه خوبی) و«انگره مینو» (نشانه بدی) نمایان است و آدمی رو به سپنتا مینو دارد و بسوی او می‌رود به انگره مینو پشت کرده‌است و لازم به ذکر است فروهر الگو و سنبل ایرانیان و زرتشتیان است.


ويژگيهاي فروهر :

۱- چهره فروهر همانند آدمی است، از این رو گویای پیوستگی با آدمی است، او پیری است فرزانه و کار آزموده، نشانه از بزرگداشت و سپاس از بزرگان و فرزانگان و فرا گیری از آنان دارد.

۲- دو بال در پهلوها که هر کدام سه پر دارند این سه پر نشانه سه نماد پندارنیک، گفتارنیک، کردارنیک که هم‌زمان انگیزه پرواز و پیشرفت است.

۳- در پایین تنه فروهر سه بخش، پرهایی بسوی پایین است، که نشانه پندار و گفتار و کردار نادرست و یا پست هستند. از اینرو آنرا، آغاز بدبختی‌ها و پستی برای آدمی می‌دانند.

۴- دو رشته که در سر هر یک گردی (حلقه) چنبره شده‌ای دیده می‌شوند، در کنار بخش پایینی تنه هستند که نماد سپنتا مینو و انگره مینو هستند، که یکی در پیش پای و دیگری در پس آن است. این رشته‌ها هر یک در تلاش هستند که آدمی را بسوی خود بکشند؛ این نشانه آن است که آدمی باید به سوی سپنتا مینو (خوبی) پیش رود و به انگره مینو (بدی) پشت نماید.

۵- یک گردی (حلقه) در میانه بالاتنه فروهر وجود دارد این نشان، جان و روان جاودان است که نه آغاز و نه پایانی دارد.

۶- یک دست فروهر کمی به سوی بالا و در راستای سپنتا مینو اشاره دارد که نشان دهنده سپاس و ستایس اهورمزدا و راهنمایی آدمی بسوی والایی و راستی و درستی است.

۷- در دست دیگر گردی (حلقه‌ای) دارد که نشانه وفاداری به عهد و پیمان، و نشانگر راستی و پاک خویی و جوانمردی و جوانزنی است.

.

 

 


 
نوایران
به گروه نوایرانیان در گوگل گروپ بپیوندید
Newiranian@googlegroups.com